09/09/1389
در راه در وقت آمدن یک موضوع جالب به ذهنم خطورکردباوجودیکه چند سال می شود از تحصیلات عالی فاصله گرفتم باز هم مردم بمن مراجعه می نمایندوازمن رهنما در کانکور وکمک در کانکور طالب می شوند من دروغ گفته نمی توانم آنچه که لازم است انجام میدهم ویک علاقه خاص به تحصیلات عالی دارم که متاسفانه قربانی هوسهایم شده
در مسیر به فارغین برمیخورم وبه یاد سالهای می افتم که خودم به حالت ایشان دچاربودم از قشلاق می آمدم حتما پدرم با من می آمدهمه چیز عجیب بود آدمان برق موتر اکت های مدیران کلانکاریهای هیءت کانکوروطنداران بدخشی فروخته شده که همه چیز را فقط درآن لحظه می دیدند اما از آینده اولادهایشان بی خبر.اگر از آن لحظه ها عبرتی نمیداشتم شاید من هم بد بخت تر وستمگرتر نسبت به دیگران خواهد بودم
10.09.1389
درین دوروزهفته محافلی به مناسبت های محوخشونت علیه زنان وسؤ استفاده از کودکان با کروفش واخذ جلسات پیشکی وتدویر کمیسیون هابه این ارتباط با اشتراک افراد دایم المعتاد محافل دایر کردید.محفل محوخشونت علیه زنان به شکل کنفرانس باید دایر می گردید ونخبه گان اهل قلم وبینش گفته هایشان را باید می گفتند که متاسفانهنسبت نا اگاهی تدویر کننده گان به شکل نمادین با بیانیه های ضد زنان وکودکان ونظریات از دیدگاه اسلام که هیچ ربطی به موضوع نداشت دایر گردید.من باید خاطر نشان سازم وقتیکه کنفرانس گفته می شود باید افرادی که نظریه به خصوص به موضوع را باید ارایه نماید نه والی پف کند اگر منحیث صاحب نظر بحث می کند نور علی نور ونه اراکین دیگر زیرا مردم فکر می کنند باز همان خرک وهمان درک.اگر یک نفر از طفل ویازن دفاع میکند نفر بعدی برعکس حساسیت های را دامن می زند که همان دفاعیه را تحت الشعاع قرار میدهد
13/09.1389
برق نبود ومسؤل اداره هم حتی مصرف یک قرط تیل حکومتی را هم روادار نیست که به جایش یعنی پرسونل مصرف شود چند روز بع بل ترتیب شود پولش به امضای والی تادیه قطعی شود "وبه قصر از خون کسی که تحت پوشش عرضه خدمات صحی در آمده مصرف شود" وکشیده شده که پرسان کند وکه......
روز بد بود.از ساعت 12:00 شب با پهلوگردی وچرت شب را با خیالات تدویر گرد هم آئی به وکلای جدید یکجا با اعضای جامعه مدنی که من گرداننده هستم ودر تالار اطلاعات وفرهنک دایر می کنم وبه هر وکیل به ادرس او خطاب می کنم ودعوت می کنم 5دقیقه ،نیم ساعت وهر قدریگه دلش خواست بلگناند...مثلا به صفی مسلم به ازبیکی می گفتم سین 44% بدخشان ترک لرینی نماینده سی سن(پامیر قرغیز لری،وردوج اهلی مغل ،شهر بزرگ قرلق......نماینده سی سن نه یلغوز ارگو"به زلمی خان به ادامه کارش تشویق نمودم وبه فوزیه کوفی باشد به ان عهدی که بسته باشد وشاه احد افضلی خدمات که قبلا انجام داده ودر غور وبه لطیف پدرام سخنان الپورت "عین مقدار اتشی که مسکه را اب می کند وتخم رارا سخت می کند "وتولستوی"عجیب است همه در قکراصلاح بشریت اند وهیچکس در فکر اصلاح خودش نیست"وبا دیگر وکیلها شبرا گذشتاندم.....
به سوی رئیس شدن خیالات می پرواریدم وراه هایرا چرت می زدم که رئیس تحصیلات شوم ویا رئیس صحت وبه کدام شیوه که گاهی از طریق والی، گاهی از طریق وزیر وگاهی هم از طریق وکیل....کله از فکرها.مشکلات اصلاحات اداری...وکاغذ پرانی ها ونقص که در تبدیلی ها دیدم وخوابهای غیر معمول عمرا با داو ودشنام به وووو وبه رئیس گاهی خودرا قناعت می دادم وگاهی نفس عمیق می کشیدم که مریض نشوم وگاهی لحساساتی می شدم......
14/09/1389
مصیبت بالای مصیبت:
بیدانشی وزود پیری وبی سلیقگی ومرض خودم،عدم توافق با مسؤلین در وظیفه،مریضی پدر، بی علاقگی فرزندان به تحصیل،بی سرنوشتی ملک خاش،بی طالعگی ومعطل اشاره بودن ترک وظیفه ورشد فوق العاده جایگزین من از یکسوومزاحمت همسایگان از سو ی دیگر حتی اماج موشها وتخریب جل وتپن من توسط موشها امروزه خیالات من بود
ختی انقدر احساساتی بودم که به دوست ودشمن قصه کردم وسالها راز داری کردهم اما اینبار بدون احتیاط بی خلطه فیرنمودم وحتی ...را وبی عدالتی اشراهم دشنام دادم
16/09/1389
درد اولاد داری با اولاد بلای جان یک هفته همسایه ها از دست یافث شکایت کرده اندوخودم در دلم هم همان برخورد یافث درهنگام سیاست وسرزنش به درس خوانی که مشت اش را به سویم گرفت وحتی هم زد راضی بودم که گم شود اما دلم باز هم می سوخت به فکرشدم که پدر ومادر من چقدر در زمان مکتب وفاکولته خوانی ام ازبرای من رنج می کشیدند رضایت اوبخاطر سوار شدن به سرویس 404ورضایت مادرش اورا با مولوی حمعه خان بجه عمه ام راهی دیار مسافرت ساختم
شبی که اوکالایش را جمع می کرد خوابم نه کرده بود فکر می کردم که اوپشیمان شده باشد ویا فکر می کرد پدرش شاید مانع شود به هرتقدیرمن خواب نداشتم برود یا نرود نشخوار فکری وسواس همیشگی انکار وتسلی دادن بخود....
شب خواب عجیب وخلاف توقع دیدم که در قندهار هیئت رفته ام کلانکاری می کنم وحکومت می کنم ودیگر...
در راه آمدنم همان راه همیشگی چرت میزدم که به فضل تیلفون کنم که نگذارد باز می گفتم بگذار آبدیده شود...
18/09/1389
مشکل بیکاری دغدغه های امروزم بود باوجودیکه در قانون اساسی که ذریعه دعا ودست بلند کنی تصویب شده به صراحت گفته شده که دولت زمینه کاررا به شهروندان خود مساعد می سازد اما با آنهم موسسسات در استخدام افراد به بهانه متخصص ویاشایسته سالاری به اسخدام افرادخارج از کشورخارج از ولایت می پردازد وآنهم به نژاد وکیش اهمیت می دهند در حالیکه مردم خود در خط فقر اند ومشکل بیکاری بیداد میکند که حتی جوانان حاضراند که بخاطر پول اردوی ملی بروند ومرحتمی را بپذیرند ویادر بدر ازاین دفتر به آن دفتر باسی وی خودسرگردان اند
22/09/1389
کابوس های وحشتناک را تجربه میکنم دریکی از جنگلها هستم درختان مسن ودریا روان وبیشه های درختان در ساحل در اثر فرسایش زمین توسط اب دریا نمایان می شود ومن چوب های خشک وپوست درختان که تفلس کرده را می چیننم کم کم سبزه خشک وتر هم وجود دارد. درین اثنا نفر لطیف پدرام با کوله بار تیر مشود همه غوغا می شود که هله پدرام چوب دزدی می کند درین اثنا زلمی خان پدیدار می گردد ومی گوید که این باغ ملکیت من است خیر است که می برد اجاز اش بدهید که برد
22/09/1389
باز هم کابوس وحشتناک دراوایل خواب بودم وفامیلم به عروسی رفته بود وایرکین در پهلویم خواب بود وهولکر ویولدوز هم درصحن اطاق خواب بودند واطاق نیمه گرم بود که فردی بالایم حمله می کرد ومن هم از زبان مانده بودم وجیغ هم می زدم که ضدا نداشت یا اینکه اولادهایم انقدر غرق خواب بودند که جیغ مرا نمی شنیدند اما این در زندهگی ام دوسه بار تکرار شده ومن میدانم چقدر نا توانم که در هنگام بیهوشی واغما وترس حتی کلمه خودرا خوانده نمی توانم په رسد به اینکه دفاع کنم وکابوس را رد نمایم .خدایا اکر مریض هستم شقایم ده واگر عقیده به خرافات را بالایم مشستولی نموده ای از ان نجاتم ده واگر بدم گرفته ای وطالع وقسمت مرا چنین ساخته ای یکی هستم وکس وکوی ندارم مرا در پناه خود نگاه دار وبه پدرم یا شفا ی کامل میسر نما ویا اینکه توفیق مرگ با ابرو وبدون اینکه فامیلم ونواسه هایش رنج بکشد واز اودعای بد بگیرند کمک اش نما تا با آبرو به سوی تو وابدیت مسلمان ونیک برودوشاید مرد سرکش و... نزدت باشم اصلاحم کن عالم بودن من واستفاده کم از دانشم مرا در قعر بد بختی ها خواهد کشید مزه جوانی را ندیدم وپیری را برایم تنگ نساز نشود که چیزی یا راهی راکه نمی دانم کور کور انه به ملاقاتش بروم