/شعر/مولانا جلالالدين بلخي
/ قرن هفتم آن خواجه را از نيم شب، بيمارياي پيدا شدهست تا روز بر ديوار ما، بيخويشتن سر ميزدهست چرخ و زمين گريان شده، وز نالهاش نالان شده دمهاي او سوزان شده، گويي که در آتشکدهست بيماريي دارد عجب، ني درد سر، ني رنج تب چاره ندارد در زمين، کز آسمانش آمدهست چون ديد جالينوس را، نبضش گرفت و گفت او دستم بهل، دل را ببين، رنجم برون قاعدهست صفراش ني، سوداش ني، قولنج و استسقاش ني زين واقعه در شهر ما، هر گوشهاي صد عربدهست ني خواب او را ني خورش، از عشق دارد پرورش کاين عشق اکنون خواجه را، هم دايه و هم والدهست گفتم خدايا رحمتي، کارام گيرد ساعتي ني خون کس را ريختهست، ني مال کس را بستدهست آمد جواب از آسمان، کو را رها کن در همان کاندر بلاي عاشقان، دارو و درمان بيهدهست اين خواجه را چاره مجو، بندش منه، پندش مگو کان جا که افتادست او، ني مفسقه ني معبدهست تو عشق را چون ديدهاي، از عاشقان نشنيدهاي خاموش کن افسون مخوان، ني جادوي ني شعبدهست اي شمس تبريزي بيا! اي معدن نور و ضيا کاين روح باکار و کيا بيتابش تو جامدست
غزل
چنان بر خود گوارا ساز نوش ونیش دوران را