تورک تبار خاش

خوشا آن ترک درخانی نرنجاند دل ما را

و یا آن ترک شهرانی بخنداند دل ما را

به هردو یک کنار تاجکم را هدیه هابخشم

گرش در نزد دشمن ها نشرماند دل ما را

در مژگان صدف دندان ترک دهنوش جانم

همیدون با تبسم ها نه گریاند دل ما را

ز نازو نخرهء آن ترک ظلم آباد می شرمم

که اندر خواب باشم؛ او بجنباند دل ما را

به گیسوی نگار ترک یوزنعمت نمی بینم

که خلق و خوی نیک او بترساند دل مارا

به شمشیر زدست ترک مغولانش مفاخرم

و در میدان رزم و جنگ بیجولاند دل ما را

بیا ای مهوش تاجک مرا بر بستر خود بر

وگرنه ترک سرلوله به بر خاند دل ما را

تو میگوی ز ترکان دیار خاش خود طاهر

سرود این غزلهایت بخواباند دل ما را

طاهری

آب را در دنیای آخرت بخور

عیسی‌دمی کجاست کـه احـیای ما کـنـد؟

حافظ

آووته ده او دنیا بخور....

نمی خواستم درمورد قتل ها وکشتن ها ، دار بستن هاوانتقام گیری ها چیزی بنویسم. هرقدر خودرا آرامش دادم اما نشخوار ذهنی نگذاشت منحیث یک فرد متعید وتحصیل کرده در قبال جامعه ومردم خاموش بمانم.من میدانم گوش شنوائی وجود ندارد . هرکس دلش بخواهد هرکس را میکشد نه باز خواست گری ونه مهربانی که او  «خیر خیر است» بکوید...

 

ادامه نوشته