نفس خیال
من باتمام نا کاره گی ام ضعف جسمی. ضعف اقتصاد، ضعف دانش ونا...... دیگر توانستم شصت سال عمرم گاهی پربار بوده وگاهی بی بار وگاهی به زورکی وگاهی هم خودرا به زور در قلب ها جامیکنم سپری نموده بعد از این اشهر چه بادا باد
همین روزها نسبت مصاب شدن به درد لا علاج آرتریت درد میکشم میسوزم میسازم از دنیا بریده ام افسرده شده جز فقط چرندیات نویسی ، فزیوتراپی که نمیدانم نتیجه در قبال دارد یا خیر ، در خواست پول از یافث ومشکل میراث برها وزمین ها ومشکل اولادها ودرین اواخر یولدوز... نمیدانم اینده مجهولی دارم
خدا کند ازین مضیقه برامده بتوانم
چنان بر خود گوارا ساز نوش ونیش دوران را