به بهانه سالگشت زادروز بنده
تهدید، تحقیر وتجربه از شش دهه زندگی:
من آدمی مرتجع ویا به قول مردم بی طالع بودم . در خانواده فقیر ومزدور در مردم به دنیا آمده بودم ونگرش مردم نسبت به من بسیار خوب نبود . در کودکی در طوی ها راهم نمی دادند وهمیشه چوب کنترولر طوی ومحفل به فرق سرم میخورد وحتی در یکی از محافل در ولایت چوکی زیر پایم را به یک کارمند ملل متحد دادند که ارزش به نظر خودم 15 روپیه را نداشت ویا اینکه نسبت به اولادهای یک معلم ویا ارباب ویا دکاندار در مجالس کمتر اشتراک میکردم وپول هم نداشتم مانند فرزندان دیگران از بازاز (ککه خوری) میکردم. کمتر مردم حاضر میشد با من غذا بخورد..... حتی در هنگام بره چرانی وگوسفند چرانی چوانهای دیگر تمام جنجال هارا بالای من میانداختند وازهمین خاطر چند بار لت وکوب هم شده ام ودیگر چوپانها یا فرار میکردند ویا هم بای شان واسطه میشد
در بعضی موارد هم خود نا خواسته یک بای ویا ادم با رسوخ را بد میدیدم چونکه در کودکی بسیار بی قدری شانرا حس کرده بودم بعضی وقت ها با غرور بودم ودر برابر بسیاری ها دلیل داشتم ومقاومت هم میکردم یعنی ما جرا جو بودم مثلا در صنف هفتم مکتب سال( 1354)با منصور هاشمی کاندید پارلمان واستاد دانشگاه وعضو حزب دموکراتیک خلق سخت وجدی بحث نمودم که او از معلمین من خواست تا دیگر مرا به مدرسه نه گذارند درس خوانی بروم
به خاطر شما خوبان چند مورد را تاریخ وار ذکر میکنم ممکن زیاد باشد
زمستان 1356:
من طالب مدرسه در قریه شهران خاش بودم وعقاید نسفی میخواندم وکتاب شرح قصیده آمالی ملا علی قاری را هم ترجمه میکردم وکتاب ابوالمنتهی وفقه اکبر امام اعظم را درس میدادم . توسط دوتن از خویشاوندانم ........و.......... به جرم چرا خلقی وستمی هار ابسیار میکوبی لت ولگد جانانه خوردم که تا به حال یادم نمی رود
ما های حکومت حفیظ الله امین در لیسه رحمن بابا:
با وجودیکه عضو آزمایشی سازمان دموکراتیک خلق افغانستان بودم ودر جراید خلق ،یولدوز،دثور انقلاب ، هیواد مقاله های وشعر ها مینوشتم به حرم همکاری با اشرار وتوزیع شب نامه های مجاهدین شش ساعت در خاد او تحت ونظارت وشکنجه بودم که به وساطت مدیر مکتب ومعلمین ونوشته هایم آزادشدم
تاشکند1363
من مسول جریده دانشجو به زبان دری وروسی در فاکولته مان بودم واکثر مقالات وشعرهایم در روزنامه های لیتراتور نایا گزیته وفاکت وارگومنت چاپ ونشر میشد دریکی از شمارها من ببرک کارمل را هیولا نوشتم وخودم هم نمی دانستم که هیولا معنی بد دارد مرا به کمیته حزبی احضار وامر اخراج مرا از فاکولته دادند که به همت استادان وریاست دانشگاه وازهمه اولاتر کمک استا آذر شغنانی که در کمیته حزبی تاشکند کار میکرد ومرا نجات داد به شرط عدم فعالیت های فرهنگی وچاپ مقالات ومعذرت خواهی ....
دور مجاهدین دوره اول استاد ربانی1371
مرا مجاهدین با وجودیکه احترام مرا داشتند یک تعداد شان به جرم شوروی خوانده کومنست خطاب میکردند یگان گپ های که از دهانم به شوخی ویا راستی می برامد جدی میکرفتند دریکی از محافل مرا تهدید به مرگ نمودند که توسط یک مدیر کشف شورای نظار نجات داده شدم *قصه اش طولانی است * اورا در زندان امنیت ملی همکاری نموده بودم /
یکی از روز های به دونفر حاضر باش استاد فقید ربانی دوای زیاد ویا سرخ وسبز ندادم ویا رویه درست مطابق میل شان نه کرده بودم که این دوآتشه بعداز چاشت هملن روز مرا از معاینه خانه کشیدند وبه پشت دیوار معاینه خانه که خلوتی بود بردند بعد از لت وکوب زیادمیخواستند بالایم فیر کنند که جمال ترافیک پیدا میشود وازانها تقاضای نجاتم را میکند بعد از عذر وزاری پای بوسی زیاد من آن روز نجات داده شدم
در یکی از روز ها ی جمعه مولوی .......تبلیغ میکند که یک تعداد داکتران کافر وانجنیران کافر به خدا وپیامبر اهانت میکنند احساسات مردم میتوراند وتمام مردم مسجد فکر میکنند که قل قله نام قدیر بلند است وبی صاحب وفورا تصمیم میگیرند تا به داکتر قدیر جزای سخت بدهند به معاینه خانه وطرف خانه کرائی من سرازیر میشوند تا مرا بکشند ویا لت وکوب کنند که من به خاش توسط یکی از نماز گزاران فرار داده شدم وبه این گونه حادثه خاموش نمیماند در تمام مساجد تبلیغات صورت میگیرد اما احترام من تعدادی در ک میکنند وبرایم میگویند تو خودرا ازینجا بکش /تا اینکه من شخصا با مولوی ملاقات میکنم وبرایش میفهمانم که به علط واشتباه .......به تو قصه کرده است
1399 معاینه خانه
اوج قدرت اربکی هاست معاش بلند وموتر های رنگارنگ و زور ازمائی شان با من است . قصه ازین قرار است قوماندان برایم تلفون میکند ومن ممکن در کدام جلسه باشم جواب تلفون را داده نمی توانم ونمی دانستم که از همان شاخدار هاست بعد از تلفون زیاد وختم جلسه به معاینه خانه میایم که دوادور معاینه خانه ام پر از مسلح است. یکی از گاردهایش با سیلی ولگدمیزند که جرا تلفون قوماندانصاحب را جواب نمیتی ضربه ات بکنم در همین اثنا فرمانده متوجه میشود حاضر باش اش را مانع لت و کوب میشود وبرایم میگوید داکتر صاحب کجابودی ومن مانند همیشه معذرت خواهی برایش می کنم ودرب معاینه خانه باز میکنم
اول جدی 1402
کاکای داکتر دندان مان فوت نموده بود ومن جنازه رفتم ملا امام مسجد متوفی شان زود نماز جمعه را تمام کرد وچته ای ها به خاطر نماز جمعه قوم مدرسه جنازه را دیر تر اوردند ودر دونیم بجه جنازه نمودیم زنگ ها پی در پی میامد یکبار خانمی ازانسو زنگ زد که تو وجدان داری ، ایا داکتر هستی و.....مریض مان در حال مرگ است تا به حال در سر سرک سه مرتبه ضعف نمود....فهمیدم که گپ خراب است از پیش اش معذرت خواستم وجنازه را گفتم واز دیر آوردن میت برایش گفتم .....
با تیم خود برگشتم اما این اعضای تیم من خبرداشته که لابراتوار برایش همواره زنگ میزده و گفته بوده که بسیار ادم تند وتیز است ومیخواهد زنگ بزند تا دیگرسربازان ؟ برایش قوت شود تا مشکلی به قول خودشان ایجاد کند من آمدم میخواستم معاینه خانه را باز کنم که یک نفر از پشتم داو دشنام میدهد بکشمت وکشتن تو پیش من مانند پشه اس در همین اثنا همسایه دکانم متوجه میشود خیر خیر میگوید اما بازهم داو دشنام وگیز گیز ومن ترسیدم وچیزی نه گفتم از مادرش معذرت خواستم اما گیز گیز میکند وحمله میکند وبه سرم وداواو دشنام میدهد ومادرش نمی گذارد ودست هایش را قایم میگیرد واینگونه از دست این مادر مهربان نجات یافتم وبیخی از خود رفتم واگر سروصدای ویا دلیلی میگفتم ممکن آسیبی جدی میدیدم
در همچو حالات اگر تا مسول خبر میشود دادگاهی صحرائی شده برای همیش چراغ مان خاموش میشد تا به کی عذر وزاری وتا بکی بلی بلی وتا او هه بگوید ما بگویئم مه
قدیر بران
اول جدی 1402
معاینه خانه
البته برای نوشتن این سوژه مورد اخیر بهانه شد
چنان بر خود گوارا ساز نوش ونیش دوران را