فوق العده بیمار هستم از جایم برخواستم مانند آدم میده میده شده تمام جانم درد میکند خانم واولاد ها سرفه میکند مسجد باید چای ببریم گپ مهم است

اولادهای بیسوادم یادم آمد آب زنی سوراخ های آهن چادر بی بیضاعتی معلولیت ومعیوبیت خودم وسردی زمستان که برف دارد

خدا به من مصیبتی داده که اولاد ها وخویشاوندان نا بکارم اند به جز از مصرف دیگر کاریادندارند با خود رسیده نمی توانند همیشه مرا وادار میسازند که کفر بگویم

نمیدانم چگونه با این سترس ها بسازم