تلفون های پی در پی میاید:

وحید: بصیر از دستم عرض کرده همرایش گپ بزن

من به نازیه زنگ میزنم که چه گپ است وقصه را شروع میکند ومن بدون اینکه اعصاب خودرا کنترول کنم  به داو دشنام شروع میکنم همه از دست توست تو بیسواد وچه وچه....

وحید : یکبارحوزه بیا

آنقدر سخت تمام میشود باز به نازیه زنگ میزنم که مرا به حوزه خواسته اند

نازیه : جندم شان مسئله بین خودشان است

به بسم الله زنگ میزنم که چه گپ است ودرکجاستی.

بسم الله: از کدامش بگویم

من برایش میگویم یکبار بعد از حوزه نزدم بیا

وحید: به حوزه بیا

من به قهر میگویم آمر صاحب حوزه نزدت تشریف دارند

وحید:تا به حال نیامده

چرا حوزه بیایم وبه من دیگرزنگ  نزن .....

با خود زمزمه میکنم همرای چه ادم های در گیر هستم .

از نازیه این بار قصه را جویا میشوم واو از جنگ ولت وکوب بصیر توسط وحید میگوید از خون وخون پری از امدن عسکرها وگریختن وحید وهزارها گپ دیگر.....

بصیر میاید وقصه بصیره میگوید وفرار ان وسه روز در قندز وامروز هم کابل

 ارتباط امدن بصیر به خانه روابط نامشروع با خانم و.......... وپلان کشتن بصیر توسط وحید وبسم الله....

باز از جنگ وحید وبصیر از یولدوز جویا احوال میشوم بازهم صد فیصد وحید وبسم الله میخواسته اند که بصیر را بکشند  بعد از لت وکوپ کارد را میپالد واونگ را میگیرد در اثر اصرا روتلاش های حسیب الله ونازیه ولولدوز بصیر فراری داده میشود

وحید به بسم الله زنگ میزندکه اینه خوب لت اش کردم بیا که بکشیمش

نازیه مداخله میکند وبروید بیرون دروازه هرکاری میکنید بیسواد است

وحید به فرضیه زنگ میزند که دروازه را بسته کن واگر بصیر امد من ترا طلاق میدهم

فرضیه از ترس طلاق به نازیه زنگ میزند که جانم را بخر

با این دغدغه ها خبر شدم که بسم الله وحید در حوزه بندی اند وخیرالله هم امده

پای ظابط نذیر محمد در میان امده ونذیرمحمد گفته که من خودم حل میکنم......

دیگر هیچ چیز نمی دانم

هول دلم رابیمارانم میگیرد ویگان مراجعین ام وکاکای رووف خان....

همینقدر یادم میاید که پریشب فرضیه در خانه مان بود ومن از نازیه پرسیدم که فرضیه چرا به خانه امده نازیه برایم گفت که وحید مهمان مردکی داشته.....در دلم گشت که یا شراب میخورند ویا چرس میکشند وحالا در دلم میگرد د که پلان قتل بصیر مثلیه می گرفته اند