نفس خیال
من دوزخ میروم
شاید این جمله به تعدادی خوش نخورد وتعدادی هم به مفهوم ان پی نبرند وتعدادی هم مانند سایر مسایل زندگی به تکفیر ان مبادرت ورزند به هر حال من این جمله را حسن آغاز برگزیدم که قبح آغاز میگویند
من میخواهم خودکشی کنم این تصمیم را با قاطعیت وبران بودنم گرفتم فکر نکنید که من بیمار روانی شدیدی هستمْ ، عاشق شده باشم،فقر مرا تهی دست ساخته باشد،یا دلایل اقتصادی ، سیاسیو اجتماعی مرا به این تصمیم وادار کرده ویا با مشکلات زندگی ساخته نتواستم ویا تهدیدی ویا تکفیری از سوی کسی شده باشم....... به هر حال راه آسان برای علاج بیماری های نا علاجم، عدم مقاومت در برابر بیماری، واینکه بار دوش خود ،فامیل وجامعه نا مرد ودون پرور نشوم وشاید هم بیمار روانی شده باشم اما نه به این سرحد که به این شیوه واقدام نا جوانمردانه که ارنست همینگوی ، هیتلر .....ودیگران کرده اند کشانده شوم وشاید هم همین یک انگیزه برایم شده باشد.
من در شرایطی قد کشیدم که زندگی سراسر رنج بود در حکومات ظاهر، داود من خودرا نمیشناختم وهمه چیز را ملا مسجد ویا مادر وپدرم مهیا میساخت ومن کتابخوان شده بودم بعد از انقلاب ثور حتی نتواستم با رژیم خلق وپرچم بسازم، گاهی روانه عسکری ام میکردند وگاهی هم تحقیقم میکردند وگاهی برچسپ ارتباط با اشرار میدادند...باآ مدن حکومات گدود مجاهدین چند مدتی استاد ربانی شهید ، ارین پور وخردمند شهید بالا وپائین نشینم میکردند اما نبود نظم ومخالفت های درونی زود در میدانم تنها گذاشتند
روابط با موسسات خارجی وداخلی مرا تا اندازه به جهانیان شناساند اما این ملک دون پرور هرگز مرا در آغوش نه گرفته وهمیشه مرا پس لگد میزد.
در جکومات اوج فساد، چهره زشت ودیپلوم روسی وعدم ارتباطات وواسطه ونوشتهای بی سرودمم مرا در میدان عرصات تک وتنها ایلا کرد
من نتواستم مدیر خوب بخودم ، فامیلم، اولادها ...... وجامعه ووطن که هنوز هم از گرفتن نامش شرم میکنم وندارم که تا آخر مرا نپذیرفت بیوطن وحتی بی کفن خواهد مردم شوم.
من قادر نه شدم که داکتر خوب شوم واز نام های تقلبی متخصص،استاد ، وکیل،،پروفیسور،رئیس ،وزیر، سفیر ورئیس جمهور...استفاده کنم.
دردو بیماری نسبت بنیه ضعیفم، نبود معافیت ذاتی وکسبی،طالع بد ودر معرض انچه در دنیا رخ میدهد ، امتحان خداوندی ومن هم باید با ان درگیراین درد های لا علاج وصعب العلاج باشم روز به روز بالایم حاکم شدندومرابه زانو دراورده است.
وبالاخره نتواستم در بیست وشش سال کار ووظیفه داری در جامعه ذلیل ، دگم یک کارمند خوب ، رفیق وسازگار با روحیه جامعه شوم ویا از هر سو لگد بخورم
من خواهر ، برادر وکاکا ندارم ندارم خویش واقاربم فقط در کله شان میراث میگردد که چه وقت داکتر قدیر میمیرد واین همه زمینها به ما میماند ویا داکتر قدیر مانع بزرگ به رسیدن به حق شان اند وکس را حمایه گر ندارم
اولادها با سریال ، چاقو کشی ،عصر تکنالوژی وارتباطات وبیسوادی وبیعلاقه به مطالعه وزندگی اجتماعی وعدم کلان شدن با فرهنگ پدر شان هرگز مرا نمی پذیرند ونا آگاه دم غنیمت میکنند ومرا هم درک نمی کنند
خانم بیسواد ومریض وبسیار بردبار هم از تحمل من در روزهای بعد مرا تنها خواهد گذاشت
در میدان تنها به ظاهر همه شیفته ام اند ودر باطن من خودم را میخورم. ونتواستم خودرا بشنا سانم . مردم از من استفاده میکرد اگر یک کارشان انجام میافت وتوقع شان براورده میشد من ادم خوب واگر توقع شان براورده نمیشد ادم بد بودم توهین وتحقیر وتهدی همه مرا دنبال میکرد وشاید داکتر بودنم به ایشان این فکر کاذب را بدهد که همه چیز را دارد ودنیا را خورده است .
من دیگر حوصله کوبیدن این در واندر وزارت ْ به خاطر وظیفه، دانشگاه به خاطر حق التدریس وسفارت به خاطراخذ ویزه صحی را ندارم
درین روزها نمازهارا به تکلیف ادامیکنم وحتی جمعه گذشته به نماز جمعه رفته نتواستم ودر یکی از نماز های جماعت که به تکلیف نماز میخواند یکی از نماز گزاران بعد از ختم نماز برایم اخطار داد که تو دزد نماز هستی ونماز تودر ست نیست سجده ورکوع تو به نماز نمی ماند خودرا اصلاح کن ادم کلان هستی اما این قدر عقل نداری که نماز رادرست بخوانی .
حتی نق نق خانم، درد وناله ام درخانه، وافسردگی ام مرا رنج میدهد خانم را رنج میدهد وحتی اولادهارا را رنج میدهد بارها خانم مرا میگوید که سالها تکراری میگوئی که من خودرا ازبیم میبرم دروغ میگوئی تا به حال پوست وگوشت برایم نگذاشتی نه میمیری که من بیغم شوم ونه ادم شدی
حاضر شده ام تا یک قاتل حرفوی را پیداکنم تا به زندگی من پایان دهد
........خی چه میبایست می کردم.
من میدانم که شما مرا دلجوئی میکنید دست تقدیر را به رخم میکشید شفای عاجلم استدعا میکنید ویا ‹خودرا زودتر بکش تا ما بیغم شویم واز تو خلاص شویم› زمزمه میکنید ویا مرا متهم میسازید که داکتر قدیر خودش هم داکتر روانی است چه قسم داکتر هست که خودرا تداوی نمی تواند ودیگران راچگونه تدوای میکند یا خودش را مطابق جامعه وخواست جامعه عیار نمیسازد شرایط وطن است هرکس همین حالت رادارد خودرا به خدا نمیسپارد وکار خداست درد را خدا میاورد وشفارا هم خدا پس من درد میکشم ودردم هم تسکین نمیشود روز به روز مرا به بستر میکشاند وزمین گیرم میکند تا به کی رنج بکشم
من خوب میدانم که تعداد مرا ‹دیوانه› میگویند ودر دنیا هم دیوانه میگفتند ویا کافر از دنیا رفت اما اینکه دنیارااز وجودم پاک ساختم چه باید بگویند وبا این نااگاهی مردم وعدم درک از زندگی توکل شانرا به خدا میسپارم که هرچه میگویند بگویند.
بنا از تمام انانیکه مر ا به دنیا اورده اند،طبعیت زیبا اعطا کرده اند، زشتی وخوبی دنیا نشان داده اند د با خوب وبد دنیا آشنا ساخته اند ومرا این قلمک زدن ها را یاد دادند، پدر و مادر دلسوزم که به دستان خودم گور شان کردم،خانمم همسفر زندگی ام با سیری وگشنگی بدخوئی من میساخت، شاگردانمْ، خوانندگان مطالبم در کتابها مجلات ورسانه ها وصفحات مجازی،بیمارانم که عزیز ترین چیزی زندگی شانرادر خدمتم قرار میداند ، همکارانم که با من در هرنوع شرایط ساخته اند ویا ایشان سازش میکردم وهمکاران که در پی لگد زدنم بودند رنجم دادند ورنجور شان میساختم ،وبالاخره اولادهایم قدونیم قدم واستادانم وقومم که مرا حمایه مالی ، جانی، تشویقی کرده اند....با چشم گریان وگردن پت معذرت بخواهم واز تمام انانیکه در نبود من احساس تنهائی میکنند ویا به نحوی یادم میکنند ویا تا آخر مرا نشناخته بودند حسد وبخیلی کرده اند....مایوسانه خدا حافظی کنم.
تصمیم کشتن خودرا سالها قبل به سر میپروارندم وبه کله ام خطورمیکرد اما طعنه انانیکه مرا درک نمی کردند ونمی کنند مانع اقدام عجولانه ام میشدوحتی یگان محصل ، بیمار .یا نیروی دولتی وامنیتی ناامنیتی برایم تهدید لت ْ کشتن را میداد من لک صدرک میپذیرفتم وخوش میشدم که کسی داوطلبانه میخواهد موجودی را ازبین ببرد من در خدمت اش قرار دارم اینکه چرا من خودرا ازبین نمی برم تا به حال مورچه ای از دستم آسیب ندیده وحتی بزرگترین عملیات باز نمودن بطن وراس را به خاطر تسکین الام دیگران انجام داده ام اما تا به حال مرغرا نه کشته ام ازاین خاطر برای ازبین بردن خود با چالش ها مواجه بودوم وهرنوع تلاش برای خود کشی ناموفق میشد.
بعد از مردم وای وای ههههههه ونوشته های وعکس ها وخنده هایم یادگار تان باشد
فکر نه کنید که این یک پروژه است ویا اینکه به خاطر بدست اوردن چیزی زار وناله میکنم ویا اینکه یک دیوانگی است که من به را می اندازم واقعا رنج میکشم
توکل به خدا
تقدیرم هر چه بادا باد
چنان بر خود گوارا ساز نوش ونیش دوران را