از درشتی ها با تو چنان خواهم گفت 
که از من دوری کنی
هرگز نه شهرتی خواستم نه ستایشی
سی سال تمام
زیر بال نابودی 
زیستم
(آنا آخماتوا)
@@@@@@@@@@@@@@@@@@
خاطره اي در درونم است
چون سنگي سپيد درون چاهي.
سر ستيز با آن ندارم، توانش را نيز:
برايم شادي است و اندوه
در چشمانم خيره شود اگر كسي
آن را خواهد ديد.
غمگين تر از آني خواهد شد
كه داستاني اندوه زا شنيده است
مي دانم خدايان انسان را
بدل به شي مي كنند،بي آن كه روح را را از او برگيرند
تو نيز بدل به سنگي شده اي درون من
تا اندوه را جاودانه سازي
(آنا آخماتوا)
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
در شعر من تنها صداي توست كه مي خواند
در شعر تو روح من است كه سرگردان است
آتشي برپاست كه نه فراموشي
و نه وحشت مي تواند بر آن چيره شود
و اي كاش مي دانستي در اين لحظه
لب هاي خشك و صورتي رنگت را چقدر دوست دارم
@@@@@@@@@@@@
"مرگ مالوف"
پشت سر گذاشته ام پل های تمنا را
و بی رغبتم بر آرزوهای گذشته.
همراهی ندارم جز رنج هایی که
میراث بی هودگی درون من اند،
و دیهیمی که گل های شادابش
بی رحم در تازش بوران های سرنوشت شوم فسرد.
اینک روز می سپارم غمناک و تنها
و چشم دوخته ام بر راهی که مرگ مرکب می راند
و باز می جویم نقشم را
در تنها برگ لرزان و دیرنده بر شاخسار لخت
که گوش سپرده است به زوزه ی زمستانی بورانی سیاه
و زخمی ش در پیکر است
از سوز تاز آخر پاییز
(پوشکین)

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

وقتی روز پرهیاهو برای انسان فانی سکوت می کند
و در کومه های سوت و کور شهر 
سایه کمرنگ و نیم شفاف شب فرو می افتد
و خواب به پاداش تلاش روز، از راه می رسد
در آن هنگام روزم در سکوت می گذرد
- لحظه های رنج آور بیداری و بیخوابی 
در بیکارگی شباهنگام -
دردهای درونم بیدار می شوند و زبانه می کشند
آرزوهایم زیر بار غم در جوش و خروش اند
در اندیشه ام، بی شمار اوهام غمبار
سنگینی می کنند
و خاطراتم، خاموش و آرام
تومار بلند خود را در برابرم می گسترند
و من، با نفرت صفحات زندگی ام را مرور می کنم
به خود می لرزم و نفرین می فرستم
غمگینانه به شِکوه می نشینم و غمگینانه اشک می ریزم
اما اشکهایم، سطرهای غمبار را نمی زدایند...
خستگی
ای دوست!
هنگامه اش فرا رسیده: 
قلبها در جستجوی آرامشند
روزها از پس هم می گذرند
و هر لحظه، تکه ای از زندگی را با خود می برد
و من و تو، هر دو،
همچنانکه به زندگی می اندیشیم،
در چشم بر هم زدنی می میریم
در دنیا خوشبختی نیست
اما آرامش هست
آزادی و عصیان هست...
مدتهاست که من در دلم آرزویی دارم 
که دیگران بر آن حسرت می برند
مدتهاست همچون برده ای خسته
می خواهم به صومعه بگریزم
به دور از رنجها و لذات پاک... 
(پوشکین)
@@@@@@
فریب
...
شاید شایسته عشق تو نباشم
مرا ملامت مکن ــ
تو، امید ها و ارزوهایم را
به فریب پاسخ گفتی

و هماره خواهم گفت ظلم روا داشتی ام
نمی خواهم بگویم: چون مار حیله گری
تو تنها بیشتر وقتها
دلت را به عشق ها و خاطره های تازه می سپاری
دلت را که مجذوب لحظه هاست
و محبوب های بسیار دارد
هنوز قلبت به تمامی در گرو کسی نیست
اما این نمی تواند تسلای خاطرم باشد
ان روزهای که عاشق هم بودیم
می شد از سرنوشت راضی باشم
عاقبت، روزی بوسه وداع را
از لبان مهربانت ستاندم
اما در این گرمای سوزان
و در این اسارت بیابان های بی اب
قطره ها، عطشم را فرو نمی نشاند
باشد که باز چیزی بیابی
که از دست دادنش نهراساندت
اما...یک زن نمی تواند عاشقی همچون من را
به فراموشی سپارد
و در سعادتمندانه ترین لحظه ها نیز
خاطره ها عذابت می دهند
و حس ندامت ازارت می کند
و ان هنگام که جهان فرومایه
نام مرا به سخره گیرد و نفرینم کند
تو در تلاشی که حامیم باشی
تا در این ترحم جنایت بار
اسیر فریبی دوباره نشوی!

(میخائیل یوریویچ لرمانتف)
@@@@@@@@@@@@@@
سالهاى سال به تو انديشيدم
ساليان دراز تا به روز ديدارمان
آن سالها كه مىنشستم تنها و شب بر پنجره فرود مىآمد
و شمعها سوسو مىزدند.
و ورق مىزدم كتابى دربارهى عشق
باريكه دود روى نوا، گل سرخها و درياى مهآلود
و نقش تو را
بر شعر ناب و پرشور مىديدم.
در اين لحظهى روشن
افسوس روزهاى جوانىام را مىخورم.
خوابهاى وجدآور زمينى، انگار پشههايى كه
با درخشش كهربايى بر پارچهى شمعى خزيدند.
تو را خواندم، چشم به راهت ماندم، سالها سپرى شد
من، سرگردان نشيبهاى زندگى سنگى
در لحظههاى تلخ، نقش تو را
بر شعرى ناب و پرشور مىديدم.
اينك در بيدارى، تو سبك بال آمدى
و خرافه باورانه در خاطرم مانده است
كه آينهها
آمدنت را چه درست پيش گويى كرده بودند
(ولاديمير ناباکوف)
@@@@@@@@@@@@@
دختر کلیسا

دختری در کر کلیسا می خواند

برای همه خستگان دیگر سرزمین ها

برای همه کشتی ها رفته از ساحل

برای تمامی شادی های از یاد رفته اش

و این گونه می خواند با صدایش

پر کشان به آن گنبد

و نوری درخشید

روی بازوان سفیدش

و هر کسی از ظلمات

می نگریست و می شنید

که چگونه لباس سفید

در نورنغمه سر می داد

ودر نظر می آمد

خوشبختی خواهد بود

در خلیج آرام برای تمامی کشتی ها

و در دیاران غریب

مردمان خسته

زندگانی تابناک خود را یافته اند

و نِوا شیرین بود

و نور ظریف

و تنها در بلندای دروازه های مقدس

کودکی شریک این راز

گریه سر میداد که:

"هیچ کس، هیچ کس را به گذشته راهی نیست"

الکساندر پوشکین
@@@@@@@@@@@@@@@
نام من چه ارمغانی برای تو دارد؟
هرچه هست خواهد مرد
به سان هیاهوی اندوه بار موجهایی که در سواحل دور بر هم می کوبند
همچون آوای شبانه در جنگلی خاموش!
نام من ردّ پای میرایی است بر برگی جاودان
هم چون سنگ مزار
- نوشته به خطی نا خواندنی –
نام من چه دارد؟
نامی که دیرزمانی است در تلاطم آشفتگی ها از یاد رفته
و نمی تواند یادمانی پاک نثار قلبت کند
امّا تو در روزی غم آلود ، در سکوت
نامم را با حسرت و اندوه بر زبان آر
و بگو هنوز یادی از من باقی است
و بگو در دنیا دلی هست ،
که من در آن خانه کرده ام
(پوشکین)

 

تو گفتی که پرنده ها را دوست داری

اما آن ها را داخل قفس نگه داشتی

تو گفتی که ماهی ها را دوست داری

اما تو آن ها را سرخ کردی

تو گفتی که گل ها را دوست داری

و تو آن ها را چیدی

پس هنگامی که گفتی مرا دوست داری

من شروع کردم به ترسیدن.

 

 

فرانسه

همه چیز

از نبودن تو حکایت می کند

                 به جز دلم

که همچون دانه ای در تاریکی خاک

                   در انتظار بهار می باشد

  تو برمی گردی

می دانم


زود آمدی

 

       و دلم، ناگهان از تو پر شد

و این درد شیرینی بود

دردی چون درد زادن

           نه به سرعت

بلکه کم کم از دلم رفتی

                 و جهان

ذره ذره از تو خالی شد

           و این درد تلخی بود

دردی چونان  درد مردن

 

افروخته در تاریکی شب
سه چوب کبریت یک به یک
نخستین برای دیدن رویت
دومین برای چشمانت
و آخرین برای دیدن لبانت
و تاریکی محض
تا به یاد آرم این همه را
و سخت در آغوش گیرمت


باربارا

بیاد آر باربارا!
باران قراری نداشت وآنروز، روی شهر "برست" میبارید و میبارید.
و تو با لبخندی راه می پیمودی.
بَشاش و خندان و عرق ریزان،
زیر باران..

در کوچهء«سیام» با تو مواجه شدم.
و تو لبخند میزدی،
و من همچنان لبخند میزدم.
بیاد آر باربارا!
ترا هنوز نمیشناختم.
مرا هنوز نمیشناختی

آنروز را، با وجود همه، بیاد داشته باش.
فراموش مکن!
مردی که بزیر دالان پناه یافته بود، نام ترا صدا زد.
باربارا!
و تو زیر باران بسویش دویدی.
بَشاش و خندان و عرق ریزان،
و خودت را در آغوشش افگندی.

قهر مشو اگر ترا "تو" میگویم.
همۀ آنهایی را که دوست دارم "تو" میگویم.
حتا اگر آنها را یکبار در زنده گی دیده باشم.
و همۀ آنهایی را که یکی دیگرخود را دوست دارند، "تو" میگویم.
حتی اگر آنها را هم  نشناسم.
فراموش مکن باربارا!
آن باران مبارک و حکیمانه را،
روی چهرۀ شادان ات،
روی این شهر آرام  و خوشبخت.
روی آن دریای جاری،
روی سلاح خانه،
روی قایق "اووسان"،
آه باربارا...

جنگ ،
چه حماقتی، چه خریتی !
و حالا در چه حال افتاده یی ؟
زیر این باران آهنی ،
این باران آتشی ،
این باران فولادی ،
این باران خونی ،

و آن مردی که آنروز ترا در آغوشش عاشقانه میفشرد ،
کجاست ؟
مرده است ؟
گم شده است ؟
یا هنوز هم زنده است ؟
باران  هنوز هم روی شهر "برست" بیقرار میبارد.
مانند آنروز.

مگر حالا هیچ چه مانند سابق نمانده است.
همه ویران شده.
باران امروزی،
باران سهمگین و وحشتناکی ماتم است.
باران اسف بار است.
حتی دیگر طوفان آهن و فولاد و خون هم وجود ندارد.

ابر ها، تنها و ساده و غم آلود،
مانند سگ های ولگرد وحشی،
گنده میشوند و میکفند.
تیت و پراگنده میشوند.
کنار آب دریای "برست" ،
در دور دست های شهر "برست" رفته و پراگنده میشوند.

و نامی از ایشان باقی نمیماند.

(ژاک پری فر)

@@@@@@@

مگر چگونه میتوان از یاد برد ؟
این همه ساعاتی را،
که با  "چون و چرا"،
خفه میکرد قلب ساده و خوش اقبال ما را.
ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!

 

من برای تو،
مروارید های بارانی را،
از دیاران بی باران،
هدیه خواهم آورد.
من زمین را،
حتی پس از مرگم نیز،
حفر خواهم کرد،
تا جسم ترا،
با نور و با طلا،
بپوشانند.
ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!

 

من برای تو،
قلمروی آباد خواهم کرد،
که پادشاه اش،
تنها عشق باشد.
که قانونش،
تنها عشق باشد.
و تو، تنها شهبانویش باشی.

 

ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!

 

من برای تو،
واژه ها و سخن های
ناگفته و نا شنیده را
ایجاد خواهم کرد،
که تو تنها رمز گشایش باشی.

 

من برای تو،
حکایت آن دو عاشقی را خواهم کرد،
که قلب هایشان را بار بار در سوز و گداز
دیده اند.
من برای تو قصۀ آن پادشاهی را خواهم کرد،
که موفق به دیدارت نشد،
و حسرت دیدنت را،
با خود دفن نمود.
ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!

 

آتشفشان های کهنه و  پیررا،
که مرده و خاموش فکر کرده بودیم،
بار ها دیده ایم،
که دوباره آتش زا گشته اند.

 

ومیگویند :
که زمین های سوخته و گداخته شده،
بارور تر اند، تا
زمین های تر شده با  باران ثوری.

 

و هنگام فرا رسیدن شب،
سرخی و سیاهی را باید بهم آمیخت،
تا آسمان شعله ورشود  و بدرخشد.
ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!

 

بعد از این دیگر گریه نخواهم کرد.
بعد از این سخن بزبان نخواهم راند.
بعد از این خودم را پنهان خواهم کرد،
برای تماشای تو،.
هنگامی که میرقصی.
هنگامی که لبخند میزنی.

 

برای شنیدن تو،
هنگامی که آواز میخوانی.
هنگامی که میخندی.

 

مرا بگذار که سایۀ سایه ات شوم.
مرا بگذار که سایۀ دستانت شوم.
مرا بگذار که سایۀ سگ ات شوم.
ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!

المان

 

 


ریسمان پاره را می توان دوباره گره زد
دوباره دوام می آورد
اما هر چه باشد ریسمان پاره ای است
شاید ما دوباره همدیگر را دیدار کنیم
اما در آنجا که ترکم کردی
هرگز دوباره مرا نخواهی یافت

 

 کلاغ ها با فریادی خشک
رو به سوی شهر بال می کوبند
برف در راه است
خوشا اویی را که هنوز وطنی دارد
اما تو،خیره وخاموش ایستاده ای
و با نگاهی ،چه دیرباز 
به پسا پشت خود می نگری

 

آخر از چه رو در پیشگاه زمستان به فراخنای جهان گریختی؟
جهان دروازه ایست  رو به برهوت هزاران بیابان خاموش سرد
و تو،هم چون دودی  که پیوسته
به سوی آسمان هایی سردتر می پوید
رنگ باخته
در زیر بار نفرین آوارگی زمستانی فرو ایستاده ای
هر آن که از دست،آن چیزی را داد که تو داده ای
هیچ کجا به هیچ درنگ رضا نمی دهد
پس بال بگشا و برو ای پرنده!
برو و ترانه ات را به فریاد پرندگان بیابان آواز ده
هان ای دیوانه ،برو و قلب خونین ات را
در یخ و استهزا پنهان کن!
کلاغ ها با فریادی خشک رو به سوی شهر بال می کوبند
برف در راه است
بدا اویی که وطنی ندارد

 

(نیچه)

 

 



تمامی آن شبی که تو نیامدی
خواب به چشمانم نیامد،بارها جلوی درگاه رفتم
باران می بارید و دوباره برمی گشتم
آن وقت ها نمی دانستم، اما حالا می دانم

 

 

آن شب هم،همه چیز به قرار شب های بعدی می شد
که تو هرگز نیامدی و خواب به چشمانم نیامد
و دیگر انگار چشم انتظارم هم نبودم
اما بارها جلوی درگاه میرفتم
چون باران می بارید و هوا خنک بود
اما بعد از آن ،شبها و حتی سالها بعد
وقتی باران می بارید جلوی درگاه ،در باد می شنیدم
صدای قدم های و آوایت را
وگریه ات جایی در کنج سرد
زیرا نمی توانستی به درون آیی
برای همین ،شب بارها از خواب می پریدم
جلوی درگاه می رفتم و بازش می گذاشتم
و می گذاشتم هر که موطنی نداشت به درون بیاید
گدایان،روسپیان،واماندگان و
همه جور آدمی می آمدند زیر سقفم
اکنون از آن شبها سالها گذشته 
و هنوز باران می بارد و باد می آید
اکنون حتی اگر که تو شبی کنارم بیایی
می دانم دیگر نه تو را،نه صدایت را
و نه چهرهات را نخواهم شناخت
از آن رو که دگرگون شده اند
ولی هنوز هم صدای قدم هایی
در باد می شنوم و هق هق گریه ای در باران
و کسی که می خواهد به درون بیاید
هر چند دلبندم،در آن زمان تو نیامدی ،وآن که انتظار می کشید هم من بودم
باز هم دلم می خواهد بیرون،جلوی درگاه بروم
ولی بیدار نمی شوم،بیرون نمی روم
نگاه نمی کنم و تنابنده ای هم به خانه ام نمی آید دیگر

 

(برتولت برشت)

دنیای عرب

 

 

در قهوه خانه ساحلی می‌نشینم
و به كشتی‌هایی خیره می‌شوم
كه در بی‌نهایت ‌زاده می‌شوند
و ترا می‌بینم كه
از قاره روبه رو می‌آیی
و بر روی آب، شتابان
گام برمی داری
تا با من قهوه بنوشی
همچنان كه عادت ما بود
پیش از آنكه بمیری
چیزی میان ما دگرگون نشده است
اما من بر آن شده ام تا
دیدار پنهانی مان را حفظ كنم
هر چند كه مردمان پیرامون من
می پندارند كه
آنكه مرد
دیگر باز نمی‌گردد!

 

 


 

 تقدیم به د. الف            می دانی هنوز یاد تو مرا به سرفه های ممتد می اندازد می دانم روزی این شعر ها را خواهی دید ولی به چه فکر خواهی کرد را نمی دانم فقط می دانم که تو همیشه بخشی از من و من بخشی از تو خواهم بود     

 

 

 

یش از چشمان تو، تاریخی نبود             


در ژنو
از ساعتهایشان
به شگفت نمیامدم
- هرچند از الماس گران بودند - 
و از شعاری که میگفت:
ما زمان را میسازیم.
دلبرم!
ساعت سازان چه میدانند
این تنها
چشمان تو اَند
که وقت را میسازند
و طرحِ زمان را میریزند.
*
وقتی بر سر قرارمان میامدم
در لندن
یا پاریس
یا ونیز
یا بر کرانة کارائیب
آن وقت
زمان شکل نداشت
روزها بی نام بودند
و تاریخ اصلاً نبود.
تاریخ 
تنها کاغذی سپید بود
که رویش مینگاشتی
هر وقت
و هرچه میخواستی!
*
وقتی تو را میپوشیدم
با بالاپوشی از باران
زمان
به اندازة تو میشد
گاهی
به شکل گامهای کوچکت
چندی
به شکل انگشتانت
انگشتریهایت
یا گوشوارة اسپانیایی ات
گاهی هم
به هیأت بُهت
و اندازة جنون من.
*
پیش از آنکه دلبرم شوی
تقویمها بودند
برای شمارش تاریخ:
تقویم هندوها
تقویم چینیها
تقویم ایرانی
تقویم مصریان.
*
پس از آنکه دلبرم شدی
مردم میگفتند:
سال هزار پیش از چشمانش
و قرن دهم بعد از چشمانش.

*
مهم نیست بدانم
ساعت چند است؛
در نیویورک
یا توکیو 
یا تایلند
یا تاشکند
یا جزایر قناری
که وقتی با تو باشم
زمان از میان میخیزد
و خاک من
با دمای استوای تو
در هم میامیزد.

نمیخواهم بدانم
زاد روزت را
زادگاهت را
کودکیهایت 
و نورسیدگیت را
که تو زنی
از سلسلة گلهایی
و من اجازه ندارم
در تاریخ یک گل دخالت کنم.
*
زمستان لندن مرا آموخت
زرد را دوست بدارم
و همگنانش را 
و به شوق آیم
از شکست رنگ زیبایت
آرامش شیرینت
پیراهن سیاه مراکشی ات
و چشمانت
که از سؤال شاعرانه 
سرشارند.

*
در زمستان لندن
صدای تو
کلام من
و قاصد عشق
خاکستری است.
*
چرا یکشنبه 
وقتی دستانِ من و تو
پلی میسازند
ناگاه 
ناقوس کلیساها
طنین میندازند؟
*
نمیتوان کوکت کرد
تعریفت کرد
تصنیفت کرد
تصویرت کرد
- چون زنان دیگر - 
که تو 
پروانه ای افسانه ای هستی 
و خارج از زمان
در پروازی.
*
ساعتهای گرانی 
که پیش از عشق تو خریده بودم
از کار افتاده اند
و اینک
جز عشق تو
ساعتی به دستم نیست.

- نزار قبانی؛ ترجمة موسی بیدج

 

 

 


 

نماز براي آنكس كه نمي آيد

در همه شبهاي گريستن
شبهاي بي خوابي
شبهاي خاكستر
من نماز مي خوانم، فرياد مي زنم
محبوب من، بيا
چرا كه اي شهرزاده كوچك من
موالهاي سرخ تو
گنجشكان را در تاريكي
و شيطان جنگل را بيدار مي كند
و عشق مرا كه بر خمره شراب افتاده است
آوازي بيدار مي كند
و پژواكش
در دره ها طنين مي اندازد
محبوب من، بيا، چرا كه تاريكي
 وباد شمال
شمع مرا خاموش مي كند
و از آبادي من رخت بر مي بندد
و در شامگاه
و در ميان تاريكي هاي گريستن
سايه دوشيزه اي را بر جاي مي گذارد
كه نماز مي گذارد
و فرياد مي زند
محبوب من بيا!

 

 

 


 

ديوار هاي شهر به من گفتند: يا ترا فراموش كنم و يا بميرم
ما عشق را جز عشق آرام نمي بخشد
پس اين دل را سكوت اولي تر است
آسمان
در تعبيد گاه من
در شهرم ، مي بارد
و ز تو نه خبر تازه اي دارم
نه نامه اي
هديه من براي تو
كه شعله آتش كوچك مني
دو بوسه است
پس به رغم زندانهاي زمين
دستت را به سوي من دراز كن 
دو دستت را
چرا كه من غمگينم
و آسمان
در دل و در شهر مي بارد.
(عبد الوهاب البياتي)

 

 


 

تو نه لياقت دريا را داري، نه بيروت را
از روزي كه ديدمت راهبه اي گنهكار بودي
آب را، بدون خيس شدن مي خواستي
دريا، را بدون غرق شدن
سعي ام براي قانع كردن تو، بيهوده بود
كه عينك هاي سياه را در بياوري
و جوراب هاي ضخيم را
و ساعت مچي ات را،
تا مثل ماهي قشنگي در آب ليز بخوري
شكست خوردم
بيهوده توضيح مي دادم
سرگيجه، جزء درياست
و در عشق چيزي هست
كه جزء مرگ است
و عشق و دريا
كاميابي در يكي شدن را نمي پذيرد
 از تبديل تو به ماهي ماجراجو مأيوس شدم
حركاتت، زميني
فكرهايت، زميني
به خاطر اين است كه گريه مي كنم
دوست من!
و بيرون گريه مي كند..... گريه ....
(نزار قباني)

 

 


 

تو را چون نقشي بر بازويي بدوي
چون طعم آبله اي با خود حمل مي كنم
 با تو روي تمام پياده روهاي جهان قدم مي زنم
نه پاسپورت دارم نه عكسي از چهره ام
از سه سالگي عكس را دوست نداشتم
رنگ چشمم هر روز تغيير مي كند
جاي دهانم عوض مي شود 
و تعداد دندانهايم
دوست ندارم بر صندلي عكاسي بنشينم
از عكس هاي يادگاري هم خوشم نمي آيد
كودكان همه شبيه هم اند
و رنج ديدگان
مثل دندانه اي شانه
به اين دليل گذرنامه ي قديمي ام را در آب اندوه انداختم
و نوشيدم
تصميم گرفتم جهان را با دوچرخه آزادي سفر كنم
غير شرعي
مثل بادها، ب گذرنامه
اگر بپرسند: نشاني؟
-همه پياده رو ها اقامت گاه دايمي ام
اگر بپرسند : پاسپورت؟
-چشمان تو
آنها اجازه عبور مي دهند
مي دانند سفر در شهر هاي چشمانت
حق طبيعي همه مردم جهان است
(نزار قباني)

 

فال قهوه

زن نشست

و چشم هایش

سرشار از ترس

نگاهش به فنجان واژگونه ام

افتاد

گفت : پسرم نترس

عشق از آن تو و

سرنوشت توست

پسرم

هركس به راه محبوبش بمیرد

در شمار شهیدان است .

و فنجان تو

دنیایی ست سرشار از وحشت

و زندگی ات ، سفرها و جنگ ها ست .

چه بسیار عاشق می شوی

و بسیار می میری

بر تمام زنان زمین

دل می بازی

و برمی گردی   چون

پادشاهی شكست

خورده

پسرم ، در زندگی ات

زنی است

با چشمانی شكوهمند

لبانش خوشه های انگور

لبخنندش موسیقی و گل

ولی آسمان تو بارانی

و راه تو بسته

پسرم ، محبوب تو در كاخی  در بسته خواب است

كاخی بزرگ

كه سگ ها و سرباز ها

نگهبانی اش می كنند

شاهزاده ی قلب تو

خوابیده

هركس به اتاقش

وارد شود

یا خواستگاری اش كند

یا از پرچین باغش بگذرد

ناپدید می شود

پسرم ،

هركس گیسوانش ر ا بگشاید

ناپدید ، ناپدید می شود

پسرم طالع بسیار دیده ام

فال بسیار گرفته ام

هرگز ندیده

و نخوانده ام

فنجانی چون فنجان تو

و اندوهی شبیه اندوه تو

سرنوشت تو

سفر در عشق

و راه بر لبه ی تیز خنجر هاست

چون صدف تنهایی

و چون بید

در غم و اندوه

سرنوشت تو

بی بادبانی در دریای عشق

كه هزاران بار

عاشق می شوی

و هزاران بار برمی گردی

 چون پادشاهی مخلوع .

(نزار قبانی)

 


در بند آبي چشمانت
باران رنگ هاي آهنگين مي وزد،
خورشيد و بادبان هاي خيره كننده
سفر خود را در بي نهايت تصوير مي كنند
در بند آبي چشمانت
پنجره اي گشوده به دريا،

 

و پرنده هايي در دور دست
به جستجوي سرزمين هاي به دنيا نيامده
در بندر آبي چشمانت
برف در تابستان مي آيد.

 

كشتي هايي با بار فيروزه
كه دريا را در خود غرقه مي سازند
بي آن كه خود غرق شوند
در بند آبي چشمانت
بر صخره هاي پراكنده مي دوم چون كودكي
عطر دريا را به درون مي كشم
و خسته باز مي گردم چون پرنده اي
در بندر آبي چشمانت
سنگها آواز شبانه مي خوانند
در كتاب بسته چشمانت
چه كسي هزار شعر پنهان كرده است؟
اي كاش اي كاش دريانوردي بودم
اي كاش قايقي داشتم
تا هر شامگاه در بند آبي چشمانت
بادبان بر افروزم

 

(نزار قبانی)

 

 


پیش از چشمان تو، تاریخی نبوددر ژنو
از ساعتهایشان
به شگفت نمیامدم
- هرچند از الماس گران بودند - 
و از شعاری که میگفت:
ما زمان را میسازیم.
دلبرم!

 

ساعت سازان چه میدانند
این تنها
چشمان تو اَند
که وقت را میسازند
و طرحِ زمان را میریزند.
*بیدج 
وقتی بر سر قرارمان میامدم
در لندن
یا پاریس
یا ونیز
یا بر کرانة کارائیب
آن وقت
زمان شکل نداشت
روزها بی نام بودند
و تاریخ اصلاً نبود.
تاریخ 
تنها کاغذی سپید بود
که رویش مینگاشتی
هر وقت
و هرچه میخواستی!
*
وقتی تو را میپوشیدم
با بالاپوشی از باران
زمان
به اندازة تو میشد
گاهی
به شکل گامهای کوچکت
چندی
به شکل انگشتانت
انگشتریهایت
یا گوشوارة اسپانیایی ات
گاهی هم
به هیأت بُهت
و اندازة جنون من.
*
پیش از آنکه دلبرم شوی
تقویمها بودند
برای شمارش تاریخ:
تقویم هندوها
تقویم چینیها
تقویم ایرانی
تقویم مصریان.
*
پس از آنکه دلبرم شدی
مردم میگفتند:
سال هزار پیش از چشمانش
و قرن دهم بعد از چشمانش.

*
مهم نیست بدانم
ساعت چند است؛
در نیویورک
یا توکیو 
یا تایلند
یا تاشکند
یا جزایر قناری
که وقتی با تو باشم
زمان از میان میخیزد
و خاک من
با دمای استوای تو
در هم میامیزد.

نمیخواهم بدانم
زاد روزت را
زادگاهت را
کودکیهایت 
و نورسیدگیت را
که تو زنی
از سلسلة گلهایی
و من اجازه ندارم
در تاریخ یک گل دخالت کنم.
*
زمستان لندن مرا آموخت
زرد را دوست بدارم
و همگنانش را 
و به شوق آیم
از شکست رنگ زیبایت
آرامش شیرینت
پیراهن سیاه مراکشی ات
و چشمانت
که از سؤال شاعرانه 
سرشارند.

*
در زمستان لندن
صدای تو
کلام من
و قاصد عشق
خاکستری است.
*
چرا یکشنبه 
وقتی دستانِ من و تو
پلی میسازند
ناگاه 
ناقوس کلیساها
طنین میندازند؟
*
نمیتوان کوکت کرد
تعریفت کرد
تصنیفت کرد
تصویرت کرد
- چون زنان دیگر - 
که تو 
پروانه ای افسانه ای هستی 
و خارج از زمان
در پروازی.
*
ساعتهای گرانی 
که پیش از عشق تو خریده بودم
از کار افتاده اند
و اینک
جز عشق تو
ساعتی به دستم نیست.

- نزار قبانی؛ ترجمة موسی

امریکا

 

 


کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.
و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.
و می‌آموزی و می‌آموزی
با هر خداحافظی
یاد می‌گیری

 

 


 


ما در پلازا، همدیگر را بدرود گفتیم‌ 
در پیاده‌ رویِ آن‌ طرف‌ خیابان‌ 
من‌ روی‌ بر گرداندم‌ 
و پشت‌ سرم‌ را کاویدم‌ 
تو بر می‌گشتی‌ 
و دستانِ خدا حافظی‌ ات، در اهتزاز بود 
رودخانه‌ ای‌ از وسایل‌ نقلیه‌ 
از میان‌ ما می‌گذشت‌ 
6 بعد از ظهر بود 
آیا نمی‌دانستیم‌ 
که‌ از پس‌ آن‌ رودخانه‌ ی‌ دوزخی‌ غمبار 
دیگر هرگز همدیگر را نخواهیم‌ دید 
ما همدیگر را گم‌ کردیم‌ 
و یک‌ سال‌ بعد تو مرده‌ بودی‌
و من‌ حالا 
یادهایم‌ را می‌کاوم‌ 
و خیره‌ بدانها می‌نگرم‌ 
و فکر می‌کنم‌ که‌ این‌ اشتباه‌ است‌ 
که‌ انسان‌ با خداحافظی‌ جزیی‌ 
مبتلای‌ جدایی‌ بی‌ نهایت‌ شود 
شب‌ قبل، پس‌ از شام‌ 
بیرون‌ نرفتم‌ 
و سعی‌ کردم‌ چیزهایی‌ بفهمم‌ 
دوره‌ کردم‌ آخرین‌ درسی‌ را که‌ افلاطون‌ 
در دهان‌ معلمش‌ گذاشت‌ 
خواندم‌ که‌ روح‌ تواند گریزد چون‌ جسم‌ مرد 
روح‌ نمی‌میرد 
گفتن‌ بدرود برای‌ انکار جدایی‌ است‌ 
آدم‌‌ها خداحافظی‌ را اختراع‌ کردند 
زیرا فکر می‌کردند بی‌ زوالند 
با اینکه‌ می‌دانستند زندگی‌ اشان‌ را دوامی ‌نیست‌ 
در ساحل‌ کدام‌ رودخانه‌ 
این‌ گفتگوی‌ نامعلوم‌ را فرو خواهیم‌ گذاشت‌؟
آیا ما دوتن‌ 
دلیا و بورخس‌ 
اهل‌ شهری‌ نبودیم‌ که‌ یکبار در جلگه‌‌ها
ناپدید شد؟

 

 


 

اگر بتوانم یک‌بار دیگر زندگی کنم
می‌کوشم بیشتر اشتباه کنم
نمی‌کوشم بی‌نقص باشم .
راحت‌تر خواهم بود
سرشارتر خواهم بود از آن‌چه حالا هستم
در واقع، چیزهای کوچک را جدی‌تر می‌گیرم
کمتر بهداشتی خواهم زیست
بیشتر ریسک‌ می‌کنم
بیشتر به سفر می‌روم
غروب‌های بیشتری را تماشا می‌کنم
از کوه‌های بیشتری صعود خواهم کرد
در رودخانه‌های بیشتری شنا خواهم کرد
جاهایی را خواهم دید که هرگز در آن‌ها نبوده‌ام
بیشتر بستنی خواهم خورد، کمتر لوبیا
مشکلات واقعی بیشتری خواهم داشت و دشواری‌های تخیلی کمتری
من از کسانی بودم
که در هر دقیقه‌ی عمرشان
زندگی محتاط و حاصل‌خیزی داشتند
بی‌شک لحظات خوشی بود اما
اگر می‌توانستم برگردم
می‌کوشیدم فقط لحظات خوش داشته باشم
اگر نمی‌دانی که زندگی را چه می‌سازد
این دم را از دست مده !
از کسانی بودم که هرگز به جایی نمی‌روند
بدون دماسنج
بدون بطری آب گرم
بدون چتر و چتر نجات
اگر بتوانم دوباره زندگی کنم- سبک سفر خواهم کرد
اگر بتوانم دوباره زندگی کنم - می‌کوشم پابرهنه کار کنم
از آغاز بهار تا پایان پاییز
بیشتر دوچرخه‌سواری می‌کنم
طلوع‌های بیشتری را خواهم دید و با بچه‌های بیشتری بازی خواهم کرد
اگر آن‌قدر عمر داشته باشم
- اما حالا هشتادو پنج ساله‌ام
و می‌دانم رو به موتم - .

                               
                                             خورخه لویس بورخس
                                                                            ترجمه محسن عمادی

 

 

 


 

اگر پایت دوباره بلغزد
قطع خواهد شد
اگر دستت تو را به راهی دیگر رهنمون شود
خواهد پوسید
اگر زندگی ات را از من بگیری 
خواهی مرد
حتی اگر زنده باشی
چون سایه و یا مرگ خواهی بود
بی من اگر پام بر داری بر زمین

 

(نرودا)

 

 


 

کبوتران را می شنوم
کبوتران را بر بام همسایه می شنوم
تو خورشید را می بینی 
آب،روشن می شود
و همه چیز به سان این کلمات،غریب است
چرا همه باید ترا بشناسد:تارومبا؟
چرا همه باید بر تو با کلام خودت-که همچون آتش مرده ،سوزان است-نور بتابند؟
استخونهایت را بسوز و خودت را گرم کن
اکنون،خود را برون آور
تا در خورشید وباد،خشک شوی

 

(خمه سابینس)

 

 


 

می خواهم آنگاه که روز رنگ می گدازد 
بمیرم
بر فراز دریا های بلند و رویی در روی آسمان
آنجا که تعب،رویایی را ماند
و روح،پرنده یی را که به فلک ،بال می کشد
در لحظه های واپسین
تنها با آسمان و دریا
که نه صدایی یا زاره دعایی بل بر خورد شایگان امواج را توان شنید
مردن به هنگامی که نور،غمگنانه
تور های طلایی خود را از امواج سبز،واپس می کشد
و بودن به سان خورشیدی که آرام ،سپری می شود
رخشان واره یی که از دست می شود
مردن ،و به جوانی
پیش از آنکه زمان غدار،تاج جلیل را نابود کند
هنگامی که زندگی هنوز می گوید :من از آن توام
گر چه می دانم به ما خیانت می ورزد

 

(مانوئل گوتی یرز ناخرا)

 

 


 

به پروانه مرده
وجد تو،در پرواز
بی قراری تو،در هوا
زندگی تو،در آفتاب،در هوا،در پرواز
و چه ترد،مرگ به زیر نور آتش زنده
چه آرام،لطف بالهایت،برای همیشه بگشاده در کتاب
و در تو،اینمایه نرم،در مرگ خامشت
در رویای بی رویایت
چه بسا تصاویر گمشده در فضا

چه بسیار اندیشه های نومید کننده.

 

(اوگنیو فلوریت )

 

 


 

آرامش روح
دیگر از لذات خاکی با من مگو،که شوق چشیدنش را ندارم
قلب من پیشاپیش،مرده است
و تنها زاغان مرگ،به دهلیز های در گشاده ی آن پا می گذرند.
من در پس خویش جای پایی ندارم
و گاه یقین ندارم که هستم
زیرا به چشم من،زندگی،برهوتی مسکون از هیاکل شبح سان است.
من،تنها ستاره یی تیره از مه پگاه سبکبار را می بینم
در سکوت خماری ژرف
گوش های من فقط چیزی غریب در می یابد
چیزی نامشخص،راز آلود
که مرا به بسی دور از این جهان،از پس خویش می کشاند

 

خولیان دل کاسال

 

 


 

قدیسی،بی آنکه بداند چگونه،
به دروازه های بهشت رسید و کوبه مفرغی را کوبید
پطروس مقدس به در آمد
<<اگر این در را نگشایید گل داوودی تان را بر می کنم>>
پطرس با صدایی چون تندر ،پاسخش داد
از نظرم دور شو.جغد شوم
مسیح را با تحفه و پول نمی توان خرید
و تو با دست ملاحان ،دستت به دامنش نخواهد رسید
اینجا به کبکبه اسکلت تو نیازی نیست
تا رقص خدا و پیروانش را رونق بخشد
تو میان آدمبان زیسته ای
و شمایل های دروغین و صلیب قبرستان فروخته ای
آنجا که دیگران به خشکه سبوسی سق می زدند
شکمت را از گوشت و تخم مرغ می انباشتی

دیو شهوت در جسمت پرورده شده
خفاش جهنمی!از شولای چتر گونت خون می چکد.

 

پس آنگاه دری بسته شد
پرتوی از نور ،آسمان را روشن کرد
راهروها لرزیدند
و روح بی حرمت راهب،به قهقرا،در هاویه دوزخ درغلتید

نیکانور پارا

 

 

انگلیس

رقیب

اگر ماه می خندید شبیه تو می شد
تو هم همان تاثیری را می بخشی
که چیزی زیبا و ویرانگر
هر دوی شما خوب نور به عاریت می گیرید
دهان گردش غصه دار این دنیاست، مال تو بی تفاوت است
اولین شگردت سنگ کردن همه چیز است
در آرامگاهی بیدار می شوم، تو اینجایی
با انگشتانت ضرب می گیری بر میز مرمرین، در پی سیگار
مثل زنی کینه توز، اما نه چندان عصبی
و میمیری برای گفتن چیزی که پاسخی نداشته باشد
ماه هم اطافش را آزار می دهد
اما هنگام روز، مضحک است
ناخرسندی تو از دیگر سو
با نامه ای به آرامش مطلوب می رسد
سفید و خالی، اما مثل منوکسید کربن فراگیر
هیچ روزی با اخبار تو برایم امن نیست
در افریقا هم که قدم بزنی به من فکر می کنی

 

سیلویا پلات

 



ترانه زندانبان

 

کجا می روی زندانبان خوش سیما
با آن کلید آغشته به خون؟
می روم زنی که دوست می دارم آزاد کنم
اگر هنوز فرصتی باشد
من به بندش کشیده ام
عاشقانه ظالمانه
با نهان ترین خواهشم
با ژرفترین عذابم
در فریب آینده
در حماقت سوگندها
می خواهم رهایش کنم
می خواهم رها باشد
و حتی فراموشم کند
و حتی به راه خود رود
و حتی باز گردد
وباز دوستم بدارد
یا دیگری را دوست بدارد
اگر میلش به دیگری باشد
و اگر تنها بمانم
 و او رفته باشد
آنگه نگه می دارم
نگه می دارم تا ابد
تا پایان عمر
در گودی دستانم
لطافت سینه هایش را
که شکل گرفته از عشق.....


تردید

 


همه با هم فریاد می کشند: 
((ای باد، ما با تو خواهیم رفت))
برگها به دنبال وی روان می شوند
ولی در راه،خواب بر آننان چیره می گردد
و از رفتن بازمی ماند
و در آخر به باد می گویند : نزد ما بمان.
برگها، از آن  هنگام که در بهار ،بیرون افکنده شده بودند،
چنین گریزی را به خود نوید می دادند.
برگهایی که اکنون بناچار از دیوارها،
یا از بوته ها، و یا از گودال ها ، برای شب پناه می جویند.
و اکنون به ندای وزش باد
یا با جنبشی که هر بار مبهم تر می شوند پاسخ می گویند
و یا با چرخشی از سر اکراه،
که ؟آمام را از جایی که بوده اند هیچ فراتر نمی برد
تنها امید من آن آنست که در آن هنگام،
که چون این برگها آزاد گشتم،
تا به جستجوی حقیقی که در آنسوی مرزهای زندگی است روانه شوم،
آرامیدن در نظرم بهتر نیاید

(رابرت فراست)

+ 

سرود

 

قرار بگیر ای دل، در خانه قرار بگیر و بیارام،
دلهای خانه نشین خوشبخت ترند.
زیرا دلهای آواره نمی دانند به کجا می روند،
گرانبارند از تشویش و گرانبارند از اندیشه،
در خانه ماندن اولی تر.
خسته و غربت زده و پریشان،
این دلهای به شرق روی می گذارند و به غرب روی می گذارند،
و بادهای بیابان شک
را را بر آنان می بندد و بر سرشان می کوبد و آنها را به هر سو می کشاند!
در خانه ماندن اولی تر.
پس در خانه قرار بگیر، ای دل من ،و بیاسای،
مرغ در آشیانه خود به عاقبت نزدیکتر است.
دلهای سرگردان به هر کجا بال بگشایند و به پرواز در آیند،
شاهینی بر فرازشان پر می زند.
در خانه ماندن اولی تر.
(هنری لانگ فلو)


همه با هم فریاد می کشند: 

"ای باد، ما با تو خواهیم رفت"

برگها به دنبال وی روان می شوند

ولی در راه،خواب بر آننان چیره می گردد

و از رفتن بازمی ماند

و در آخر به باد می گویند : نزد ما بمان.

برگها، از آن  هنگام که در بهار ،بیرون افکنده شده بودند،

چنین گریزی را به خود نوید می دادند.

برگهایی که اکنون بناچار از دیوارها،

یا از بوته ها، و یا از گودال ها ، برای شب پناه می جویند.

و اکنون به ندای وزش باد

یا با جنبشی که هر بار مبهم تر می شوند پاسخ می گویند

و یا با چرخشی از سر اکراه،

که ؟آمام را از جایی که بوده اند هیچ فراتر نمی برد

تنها امید من آن آنست که در آن هنگام،

که چون این برگها آزاد گشتم،

تا به جستجوی حقیقی که در آنسوی مرزهای زندگی است روانه شوم،

آرامیدن در نظرم بهتر نیاید

(رابرت فراست)

 

 


 

جهان پیشینم را انکار می‌کنم،
جهان تازه‌ام را دوست نمی‌دارم،
پس گریزگاه کجاست!

اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟

غاده السمان

ترک

 

 

برف راه را بست
تو نبودی
در برابرت زانو زده
نشستم
به چهره ات نگریستم
چشماهایم بسته بود
کشتی ها نمی گذرند، هواپیماها پرواز نمی کنند
تو نبودی
در برابرت به دیوار تکیه داده بودم
حرف می زدم، حرف می زدم، حرف می زدم
لب هایم بسته بود
تو نیودی
با دست هایم لمس ات کردم
دستم روی صورتم بود

ناظم حکمت

 

 


 

           

برف راه را بست
تو نبودی
روبرویت نشستم به زانو
با چشم های بسته
به صورتت خیره شدم
کشتی ها نمی گذرند
هواپیما ها پرواز نمی کنند
تو نبودی
به دیوار تکیه داده بودم، برابرت
حرف زدم، حرف زدم
حرف بدون باز کردن دهانم
تو نبودی
با دست هام  لمست کردم
دستهام بر صورتم بود

 

 


 


می خواهم پیش از تو بمیرم!
به گمانت
کسی که پشت سر رفته می آید
آیا خواهد یافت او را؟
من گمان نمی کنم!
بعد از مرگم 
مرا بسوزان
و در درون ظرفی
روی اجاقت بگذار!
ظرفی از شیشه
شیشه ای شفاف و سفید
که مرا درونش ببینی
فداکاری ام را می فهمی:
دست کشیده ام از خاک شدن
از گل شدن دست می کشم
برای ماندن در کنارت
و غبار می شوم
تا کنار تو زندگی کنم
و بعد، تو هم به وقت مرگ
کنارم بیا، به ظرفم!
خاکستری باش میان خاکسترم
تا زندگی کنیم دوباره
تا که عروسی سهل انگار 
یا نوه ای بی وفا
ما را پرت کند از آنجا
اما 
ما
تا آن وقت
چنان با هم در خواهیم آمیخت
که حتی در خاک روبه ای که انداخته شدیم
ذره هایمان کنار هم خواهند ماند
و به اتفاق در خاک خواهیم رفت
و اگر روزی از این خاک
گلی وحشی سر بر آورد
ساقه اش به یقین دو شکوفه خواهد داشت:
یکی 
تو
یکی هم
من
من بیشتر از این ها امیدوارم
من بچه دیگری خواهم آورد
سرشار از زندگی ام
خون دررگهایم می جوشد
خواهم زیست،طولانی، بسیار طولانی
با تو
مرگ نیز نمی ترساندم
فقط بسیار دوست نداشتنی است
شکل جنازه هایمان
این هم تا وقت مردنم
درست می شود به هر حال
این روزها 
احتمال بیرون آمدنت است از زندان؟
ندایی از درونم می گوید
شاید