هوش منطقي يا رياضي: افراد توانايي حل مساله و استدلال را از نگاه منطقي دارا هستند.

هوش بدني يا حرکتي: اينکه افراد بتوانند تعادل، پايداري و ظرافت خود را در حرکات داشته باشند.

هوش موسيقيايي يا هنري: توانمندي‌هاي هنري فرد و استعداد او در زمينه‌هاي مختلف هنري را به صورت عام و خاص نشان مي‌دهد.

هوش فضايي: يا چگونگي تخيل از مقوله‌ها.

هوش شخصي يا هيجاني: شناخت، تجزيه و تحليل، مديريت و کنترل احساسات هيجاني فرد را بر عهده دارد.

در هر حال هوش هر چه باشد مهم اين است که فرد بتواند از اطلاعات و تجربيات گذشته استفاده نمايد و توانايي پردازش آنها را داشته و درنهايت منجر به حل مساله شود. حال اگر معتقديم که افراد يک جامعه از هوش بالايي برخوردارند بايد ببينيم که آيا توانسته‌اند از هوش خود در جهت رسيدن به پيشرفت استفاده کنند؟ اگر توانسته‌اند از اين تجربيات استفاده نمايند آيا اين پيشرفت، در خصوص خود و يا جامعه‌شان موثر بوده است؟

بايد توجه داشت که اگر فردي بخواهد در حل مساله موفق باشد بايد توانايي چيدن و رديف کردن موضوعات مختلف در کنار يکديگر را داشته باشد و پس از آن بتواند با اولويت‌بندي موضوعات چارچوب‌هاي آن را مشخص نمايد. در گام‌هاي بعدي بايد بتوان راه‌کارهاي مختلف را مطرح و نقاط قوت و ضعف آنها را بررسي نمايد و پس از آن توانايي انتخاب و تعيين راه‌کار درست را داشته باشد. اين افراد بايد از تفکر انتقادي برخوردار بوده و توانايي به نقد کشيدن وضع موجود را داشته باشند.

از جمله مسايلي که آفت حل مساله و پيشرفت محسوب مي‌شود مي‌توان به چند نکته اشاره کرد: 1) هنگامي فرد و افراد در رسيدن به راه‌کارهاي رايج، جاري و روزمره تثبيت شوند و خلاقيت از آنها گرفته شود، 2) نداشتن انگيزه و يا عدم اعتدال هيجاني به اين معني که فرد انگيزه ايجاد راه جديد و طرح موضوعات نو را نداشته باشد و يا دچار هيجانات بيش از حد مثبت و يا بيش از حد منفي باشد و 3) نداشتن تخصص.

با طرح اين موضوعات نتيجه مي‌گيريم که اگر جامعه‌اي بخواهد با داشتن هوش بالا در راستاي حل مساله و پشت‌سر نهادن آفت‌ها قدم بردارد بايد در وهله نخست تفکر انتقادي در آن جامعه رايج شود و فرد اجازه يابد ايده‌هاي مختلف را در رابطه با مسايل جامعه مطرح کند.

يکي از مباحثي که مي‌تواند مکمل بحث فوق باشد آن است که انسان موجودي اجتماعي است و هيچ کس به تنهايي خودکفا نبوده و براي حل مسايل و پيشبرد امور نيازمند کمک ديگران است. گاهي انسا‌ن‌هاي باهوش، خصوصا افرادي که از هوش منطقي و يا رياضي برخوردارند ممکن است در تعامل اجتماعي مشکل داشته باشند. بنابراين يکي از آفت‌هايي که هوشمندان را تهديد مي‌کند آن است که اين افراد به دليل کبر و غرور خود نتوانسته‌اند از تجربيات ديگران به خوبي استفاده نمايند و در ارتباط گيري با ديگر افراد جامعه دچار مشکل مي‌شوند. گاهي نيز ممکن است ويژگي‌هاي هوشي فرد نخبه به علت کمبود ويژگي‌هاي ارتباطات اجتماعي، او را از مسير حرکت تکاملي بازدارد. از اين‌رو اگر بهره هوشي بالاي افراد با ويژگي‌هاي شخصي و هوش هيجاني هماهنگ نشود و ما نتوانيم هيجانات‌‌مان را کنترل نماييم، ممکن است هيجانات به عنوان عامل تخريب کننده ابزار هوشي مطرح شوند. اگر چنانچه فردي از هوش بالا برخوردار بوده و اين هوش او را به پيشرفت روزافزون نائل نکرده باشد و در قياس با جوامع مترقي، عقب‌تر باشيم لازم است تا بررسي کنيم. چه عاملي موجب عدم پيشرفت شده است؟ آيا ما برخوردار از هوش بالا نبوده‌ايم؟ جامعه از هوش بالايي برخوردار است يا فرد؟ اگر جامعه ما از هوش بالايي برخوردار است، برون‌داد آن از لحاظ سرانه توليد، درآمد سرانه، توليد محصول و... کجاست و چرا منتج به نتيجه براي جامعه ما نشده است؟ آيا عدم اعتدال و کنترل هيجاني مانع از تکامل شده، يا عدم زمينه مناسب اجتماعي؟

بازهم در باره هوش

در اين ميان و در بيشترين مدت در طول تاريخ، قدرت فکر و ذهن و به تبع آن، عالمان و متفکران جايگاه والايي در نظام قدرت نداشته‌اند، اما با تغيير ذهنيت بشر و درک نقش علم و فهميدن تاثير مهار منابع موجود در طبيعت بر ارتقاي جايگاه افراد، ملت‌ها و کشورها در ساختار قدرت، جايگاه مردان علم و قدرت ذهن و فکر تغيير يافت. زماني رسيد که ديگر براي بيان يک نظريه علمي کسي را در محضر کليسا و در پيشگاه مردم محاکمه نمي‌کردند. به‌تدريج نظريه‌پردازان به تفاوت بهره مردم از چيزي به نام هوش اهميت دادند. ارزش و قيمت قدرت فکر بالا رفته بود و صاحبان اين قدرت، متاعي قيمتي شده بودند. به اين ترتيب اگر تا پيش از اين توانايي سربازان در ميدان جنگ و کسب پيروزي عامل افتخار ملت‌ها بود، به‌تدريج کسب افتخارات علمي و پيشي گرفتن در صحنه اختراعات و اکتشافات در کنار اينکه براي صاحبان قدرت ارزشمند بود، معيار افتخار و سربلندي ملت‌ها شد.
«بهره هوشي» به عنوان معياري براي سنجش توانايي فکري شناخته شده و مورد استفاده قرار مي‌گيرد. نظريه‌هاي مربوط به هوش در طول 100 سال اخير تغييرات زيادي به خود ديده است. چارلز اسپيرمن (1945-1863)، روان‌شناسي انگليسي، به تشريح مفهومي پرداخته است که آن را هوش عمومي يا «عامل g » ناميده است. او پس از استفاده از روشي به نام «تحليل عوامل» براي بررسي تعدادي از آزمون‌هاي استعداد رواني، نتيجه‌گيري کرد که هوش يک قابليتِ شناختي عمومي است که قابل ارزيابي و کمي‌شدن مي‌باشد (اسپيرمن، 1904). لوييس تورستون (1955-1887)، روان‌شناس، نظريه متفاوتي را درباره هوش ارايه کرده است. نظريه او به جاي در نظر گرفتن هوش به عنوان يک قابليت منفرد و عمومي، بر 7 قابليت اوليه ذهني تمرکز دارد (تورستون 1938). قابليت‌هايي که او تشريح کرده عبارت‌اند از: درک کلامي، استدلال، سرعت ادراک، توانايي عددي،‌سيالي واژگاني (بيان سليس)، حافظه تداعي و تجسّم فضايي.
هاوارد گاردنر در نظريه هوش چندگانه، عقيده دارد که مقدار عددي هوش انسان، بيانگر دقيق و کامل توانايي‌هاي او نيست. نظريه او 8 هوش مختلف را بر پايه مهارت‌ها و توانايي‌هايي که در فرهنگ‌هاي مختلف ارزش‌گذاري شده‌اند، توصيف مي‌کند.
اين 8 هوش عبارت‌اند از: هوش
 تصويري- فضايي،‌هوش کلامي - زباني، هوش اندامي – جنبشي، هوش منطقي‌– رياضي،  هوش ميان فردي، هوش موسيقيايي،‌ هوش درون فردي و هوش طبيعت‌گرا.
رابرت استرن برگ، روان‌شناس، هوش را به اين صورت تعريف مي‌کند: «فعاليت ذهني، در جهت انطباق هدفمند با محيط واقعي مربوط به زندگي شخص يا انتخاب و شکل‌دهي آن» (استرن برگ، 1985). آنچه استرن برگ «هوش موفق» ناميده از سه عامل متفاوت تشکيل شده است:
هوش تحليلي: اين مؤلفه به قابليت‌هاي حل مسأله اشاره مي‌کند.
هوش مولّد: اين جنبه از هوش شامل قابليت برخورد با شرايط جديد با استفاده از تجربيات گذشته و مهارت‌هاي فعلي است.
هوش عملي: اين عنصر به قابليت انطباق و وفق‌پذيري با يک محيط در حال تغيير اشاره مي‌کند.
نگاهي اجمالي به تغيير نظريه‌هاي روان‌شناسان در مورد هوش نشان مي‌دهد که کمتر از پيش، اين عقيده مورد قبول است که هوش انسان با يک آزمون قابل ارزيابي و با يک عدد قابل نمايش باشد. همچنين مي‌توان در پس اين نظريه‌ها به اين مفهوم رسيد که تعيين تفاوت انسان‌ها در زمينه هوش امر بسيار پيچيده و مشکلي است، اما به طور طبيعي وقتي که تفاوت هوش مورد توجه قرار مي‌گيرد، عوامل تعيين‌کننده در وجود اين تفاوت، نکته بعدي است که بررسي خواهد شد.

از زماني که مندل رابطه بين لوبياها را توضيح داد تا زماني که واتسون و کريک مقاله‌اي منتشر کردند و ساختار DNA را شرح دادند، علم احساس مي‌کرد که در حال تغيير کردن است. مثل هر زمان ديگري که نظريه جديدي مطرح مي‌شد، دانشمندان تلاش مي‌کردند که جواب تمام سوالات‌شان را از دريچه نظريه جديد بيابند. «هوش» نيز از اين امر جدا نبود. «ژن» پاسخ تمام سوالات بود. برتري طلبي نژادي يکي از تبعات اين نوع نگاه بود.
ملتي خود را به صرف داشتن پيشينه‌اي خاص که اکنون با نظريه وراثت و ژن توجيه مي‌شد، مستحق برتري بر سايرين ميدانست و اين ديدگاه توجيه‌گر هر عملي براي کسب اين برتري بود و سرپوشي بود براي ضعف در زمينه‌هاي فرهنگي و اخلاقي و حتي علمي اما آنچه براي باقي نظريه‌ها اتفاق افتاده بود، اين بار هم تکرار شد.
به تدريج معلوم شد که نمي‌توان جواب تمام سوالات را از ژن پرسيد. «تماميت‌طلبي» جاي خود را به نسبي‌نگري داد، براي هر پديده و بيماري چند عامل مطرح شد و معلوم شد که توجيه ويژگي‌هاي بشري به آساني قبل نيست. «هوش» نيز تفسير ديگري يافت.

اثر فلين توضيح مي‌دهد که بهره هوشي مردم دنيا نسل به نسل در حال افزايش است. «عوامل محيطي» کلمه کليدي اين اثر است. در جوامع توسعه يافته اين اثر در حال متوقف شدن است، اما هنوز در جوامع در حال توسعه، هم‌زمان با بهبود وضع اجتماعي اقتصادي مي‌توان به مطالعه اين اثر پرداخت. نگاهي به نتايج چند مطالعه انجام شده در اين زمينه به روشن شدن بحث کمک مي‌کند. «بررسي عوامل موثر محيطي بر رشد هوش كودكان 6 ساله شهرستان كازرون سال 1372» عنوان يکي از اين مطالعه‌ها است. در اين مطالعه فاكتورهاي مختلف محيطي از جمله وضعيت اقتصادي اجتماعي، رتبه تولد، بعد خانواده، سواد پدر و مادر، خويشاوندي والدين، سوء‌تغذيه و استفاده از شيرمادر در رابطه با هوش در 799 نفر از كودكان 6 ساله شهرستان كازرون مورد بررسي قرار گرفت. در اين مطالعه مشخص شد كه بين فاكتورهاي مورد مطالعه (وضعيت اقتصادي اجتماعي، رتبه تولد، بعد خانوار، سواد پدر و مادر، خويشاوندي والدين و سوءتغذيه) و هوش رابطه معني دار آماري وجود دارد، به طوري كه با انجام تست‌هاي مختلف نتايج يكسان به دست آمد. ميانگين نمرات هوش كودكاني كه به كودكستان رفته‌اند به طور معني داري بيشتر از نمرات هوش كودكاني است كه به كودكستان نرفته‌اند. همچنين ميانگين نمرات هوش كودكاني كه پدر و مادر آنها اهل مطالعه هستند به طور معني‌داري بيشتر از ميانگين نمرات هوش كودكاني است كه پدر و مادر آنها اهل مطالعه نبوده‌اند. پژوهشگران نتيجه گرفته‌اند که «در جوامعي كه برنامه تنظيم خانواده به طور صحيح اجرا شود و جمعيت خانواده كمتر باشد، كمبود مواد غذايي و سوءتغذيه كمتر خواهد بود، دسترسي كودكان به وسايل آموزشي و فرصت فراغت والدين بيشتر وبنابراين امكان رشد هوش كودك فراهم خواهد آمد. بايد بي‌سوادي را در سطح جامعه كاهش داد، زيرا با افزايش سطح سواد افراد بسياري از مشكلات اجتماعي و فرهنگي رفع مي‌گردد و مي‌توانيم به هدف مطلوب يعني داشتن فرزنداني با توانايي‌هاي بيشتر و در نتيجه جامعه‌اي پر بارتر برسيم.» در يک مطالعه بومي ديگر با عنوان «بررسي عوامل موثر در بهره هوشي کودکان هفت ساله شهر سبزوار» اين نتيجه به دست آمد که بين بهره هوشي کودکان با ميزان تحصيلات و شغل والدين ارتباط معني داري وجود دارد، اما با بعد خانوار، رتبه تولد و آموزش قبل از دبستان ارتباط معني داري وجود نداشت. بد نيست به نتايج تحقيقات انجام شده در ساير کشورها نگاهي گذرا داشته باشيم:
• دو قلوهاي يک تخمکي که جدا از هم بزرگ شده باشند به نسبت دو قلوهاي يک تخمکي که در يک محيط پرورش يافته باشند داراي تشابه کمتري از نظر هوشبهر (IQ) مي‌باشند (پرومين و اسپينات، 2004)
• مدرسه رفتن  روي هوشبهر (IQ) موثر است (چچي، 2001).
• کودکاني که در سه ماه تا پنج ماه اول تولدشان از شير مادر تغذيه کرده باشند در آزمون‌هاي هوش در 6 سالگي، امتياز بيشتري از کودکان هم‌سال خود که از شير مادر تغذيه نکرده‌اند، به دست مي‌آورند (راينبرگ، 2008).
• در مطالعه‌اي که در دانشگاه آريزونا انجام شد، اين نتيجه حاصل شد که بهره هوشي تحت تاثير وراثت و عوامل محيطي هستند، اما اين اثر در خانواده‌ها، با توجه به سطح آموزش آنها تغيير مي‌کند. مطالعه‌اي در دانشگاه ساوتهمپتون به اين نتيجه رسيد که نوزاداني که با ترکيباتي از ميوه، سبزيجات و غذاهاي خانگي قرار بگيرند، از بهره هوشي کلامي بيشتر و عملکرد بهتري در حافظه در سن 4 سالگي برخوردارند.

نتيجه‌اي که مي‌توان از اين بحث گرفت چيست؟ الان مدت‌ مديدي است که پزشکان مي‌دانند بيشتر صفات انساني و بيماري‌ها از مدل «چند عاملي» پيروي مي‌کنند. و مي‌دانند که خصوصيات انساني را نمي‌توان با تنها يک عامل توضيح داد، اما آنچه به نظر مي‌رسد براي پزشکان و سياستگذاران اهميت به سزايي داشته باشد، اين است که بدانند براي تربيت نيروي انساني با توانايي بالاي ذهني، تلاش در چه زمينه‌هايي لازم و موثر است. تاکيد مکرر بر اين نکته اثبات نشده که بهره ايرانيان از هوش بالاست مشکلي را حل نمي‌کند. بايد به اين نکته واقف شد که ميان فقر و سوءتغذيه و سطح اجتماعي اقتصادي پايين خانواده‌ها با بهره هوشي نسل آينده ارتباط معکوسي وجود دارد. بايد دست از ادعاهاي بدون مبنا برداشت، با واقعيت‌ها موجود جامعه روبه‌رو شد و دانست که پيشرفت همه‌جانبه اقتصادي اجتماعي است که سبب پيشرفت سطح توانايي‌هاي ذهني ايرانيان خواهد شد. حتي اگر بهره ايرانيان از گنجينه ژني بيش از ساير ملل باشد، فقر فرهنگي و اقتصادي عامل موثري در سرکوب افزايش برتري خيالي خواهد داشت.

نويسنده:  دکتر رضا شيرآلي محمدپور