غزلی از مولوی بلخی
|
| ||
|
تشریف ده عشاق را پرنور کن آفاق را
| ||
|
با روی همچون ماه خود با لطف مسکین خواه خود ما را تو کن همراه خود چیزی بده درویش را | ||
|
چون جلوه مه میکنی وز عشق آگه میکنی با ما چه همره میکنی چیزی بده درویش را | ||
|
درویش را چه بود نشان جان و زبان درفشان نی دلق صدپاره کشان چیزی بده درویش را | ||
|
هم آدم و آن دم تویی هم عیسی و مریم تویی هم راز و هم محرم تویی چیزی بده درویش را | ||
|
تلخ از تو شیرین میشود کفر از تو چون دین میشود خار از تو نسرین میشود چیزی بده درویش را | ||
|
جان من و جانان من کفر من و ایمان من سلطان سلطانان من چیزی بده درویش را | ||
|
ای تن پرست بوالحزن در تن مپیچ و جان مکن منگر به تن بنگر به من چیزی بده درویش را | ||
|
امروز ای شمع آن کنم بر نور تو جولان کنم بر عشق جان افشان کنم چیزی بده درویش را | ||
|
امروز گویم چون کنم یک باره دل را خون کنم وین کار را یک سون کنم چیزی بده درویش را | ||
|
تو عیب ما را کیستی تو مار یا ماهیستی خود را بگو تو چیستی چیزی بده درویش را | ||
|
جان را درافکن در عدم زیرا نشاید ای صنم تو محتشم او محتشم چیزی بده درویش را |
چنان بر خود گوارا ساز نوش ونیش دوران را