نفس خیالباز
25/04/1390
دیروز بعد از سالها قشلاق آبائی شهران خاش رفتم سرک های که من پای پیاده رفت وامد می کردم ومن یکبار هم جر شده بودم وچندین بار مرا به پشت تیر کرداند وچند بار مارها سر راهم قرار گرفتند واوازها زیر برف کوچ ومردن انسان وخر را شنیده ودیده بودم که واهمه برایم بود که تیر شوم ویا با خر رفت وامد می کردم با فراخی غیر قابل تصوردر حال کار بود وشرکت های قرار دادی قیر را ریخته بودند که به نظر من نسبت نبود کنترول ودهن پر آوی مقامات ولسوالی کمتر از سی فیصد قیر استفاده شده ونظر به دلایل بسیار به کندی کار می کنند به هر حال کار شود وبه زودی همین کوچک ترین خدمت به بهره برداری آورده شود یک گام مثبت خواهد بود زیرا بستر سرک جور می شود وپل وپلچک احداث می شود وموتر های نومی روند واین زور آزمائی وکمک اریکه قدرت نشینان ما در کابل خواهد بود که خدمتی هم به خاش کرده اندوباعث نام نیکی شان خواهد بود در مسیر راه احساس کردم که مردم هنوز هم چهره من را به خاطر دارند زیرا سالها با فاکولته داری وکم نمائی به شفاخانه جوانان این مردم هم مرا نمی شناسند ودر مدت بیست سال هم فراموش می کنند ویگان سلام هم می کنند اما سلام که خود مردم حتی مفهوم اش را نمی دانند فقط یک رسم شده که سلام داده شود اما به چه معنی یگان کس سلام تقلیدی دارد وبه چای دعوت می کنند که "جهت جرمی" می گویندیعنی به رسم خارجی دست بالا می شودوپنجه ها شورانده می شود ودیگری بغل کشی ظاهرشاهی می کند وآن دیگری به شکل پاکستانی از دور با نماس دستان یک پره بدون تماس تنه سلام می دهد که معلوم نیست چه معنی می دهد فقط دیده که آدمان که از بیرون آمده اند وسله وفش وتاقین سفید دارند ویک پره راه می روند وگپ هی کلان می زنند چنین می کنند به هر حال هنوز هم مردم مرا می شناسند وجوانان وآنانیکه اول بار مرا دیده اند تیک تیک سیل می کنند وچیزی نمی گویند ویگان تای شان با خود زمزمه می کنند که از کجا پیداشد ومن بیست وسی ساله ام اورا ندیده ام ونام اش را شنیدم که خوب شد که دیدم یارمحد اش کیست وطلا بای اش ویگان تا بنام داماد محمد یتیم بای م یشناسند
در دشت درخان وکله کیسر به یاد بره چرانی ها افتیدم وبه خاطر یک لقمه نان بره چرانی می کردم وگله اسپ هارا می آوردموبه طرف کوکلم دیدم وهمه خشک بود وتهدید خشک سالی می رفت
در حویلی پدرم سبزی کاری کدو، بادرنک ، کجالو ، رشقه وگندنه دیده می شد که نسبت کم آبی ( با وجودیکه پیپ اب هم داشت ونل در داخل حویلی هم بود وجیلان وهمسایه ها نمی گذاشتند که نسبت کم ابی به این ترکاری ودر خت هاآب برسد )وجارمغز کلان هم از حویلی ما دوری می گزید وبه یادم امد که وقتیکه طالع ادم بد باشد در خت هم می گریزدوهمین جا بخود هم لعنت گفتم که توسط خسرم دل اسائی شدم وکلبید ها پیش روی حویلی هم در حال قاق شدن بود که امکان تیزاب پاشی توسط نصیر همسایه می رفت دیگر ازدر خت توغک خبری نبود فقط نعش قطع شده خشکش را وانهم به بسیار کمی وخوردی بیرحمانه برایم داده اندو گل بته های رعنا وزیبا و کرد سیر که تمام خاش که فشار بلند داشتند وچشم امید شان همین سیر پدرم بود کس به سراغش نمی آمد دیده نمی شد وکله وپاچه قصاب ها خاش هم نا خرید مانده بودند ودیگر زمین حقیه وکجدره نا پاشیده مانده بود که نمی دانم علفش را که دروخواهد کردوچه وضعیتی خواهد داشت وهمه خویش وقوم وحق گیر چشم براه زمین ها نزدیک قشلاق وآبی بودند
در قشلاق به نماز جمعه رفتم درمسیر راه با آدمان سابق برخوردم همه مهر ولطف خودرا سر سری ابراز می کردند با استفاده از فرصت خواستم سولر بگیرم که دیدم "نه"هنوز هم مردم پله بین اند وحتی در طوی همسایه پلواست وخودشان غوری غوری میبردند یک صدای کردکی هم نمی کنند به یکدیگر می اندازند که خزانه دار باشد ویکتا مانده یا نمانده...در نماز جمعه به یاد وخاطرات گذشته افتیدم که مقبره مولوی عبدالستار در صحن ان مدفون است وبا سمنت ولوحه مر مرین با شعر زیبای وافی صاحب فرزند مرحومی حک شده بود که توسط بچه ها مراقبت میشدوصحن مسجد وشاید بدترین وخاطره بر انگیز ترین در زنده گی ام باشد که بزرگترین .......تجاوز .. هارا تجربه کرده باشم وحتی درداخل مسجد که نمی دانم چگونه خودرا قناعت دهم واز شر این خاطره تلخ رهائی یابم وشاید بر روی طرف مقابل هم سیل کرده نتوانم وبه همین منظور درکوچه ها ویا در کابل کوشش می کنم که ... اورا نبینم ویا اگر دیدمش از جرأات نا سالم استفاده کنم که در هر حالش در ذهنم تداعی می کند
اما این مدرسه ومسجد که امروزه لوحه مسجد نبوی شهران را داشت ودر زمان من از حیثیت وجایگاه خاص بر خوردار بودکه تما م مردم خاش جهت ادای نماز جمعه واعیاد به اینجا می آمدند مستاوه می خوردند وعید مبارکی می کردندودر دامان خود مولوی نذیر محمد ، مولوی میرزا محمد ، مولوی نیاز محمد مولوی عبدالستار وملا ها چهار دور وپیش را تربیه کرده بود به من یک خاطره جاویدانی ،محل خواندن کتابهای کلان ملائی، محل اندوختن دانش های ملائی ومکتبی ام،محل بقای حیاتم که نان نداشتیم وهمه گرسنه وفاقه می کشیدیم،ومحل که با مردم توانائی گپ زدن را پیدا کردم،محلیکه از مسلک چوپانی ودهقانی وزردک وانی پدرواجدادم فاصله گرفتم، محلیکه با للفبا طبابت اشنا شدم، محلیکه اولین مقاله را نوشتم وجایزه سر لین را گرفتم،وفرهنک چای راست کنی واب دست گیری وبخاری روشن کنی واشتوپ در دهی وچارمغز کاغذی بینی وخوردنی ورهائ از کالا پارگی ونا اتوشده کالا نوپوشی،واشنائی با مزایای زنده گی برایم بود
ملا جمعه خان بچه عمه ام چوپان بچه صغیر که در بیست سالگی از پشت رمه وکوسپند بریده بود به صف ملاها پیوسته بودتبلیغ می کرد وبا جرأت گپ میزد واز اصطلاحات عربی استفاده می کرد ومردم راا زکبایر آگاه می ساخت کبایرکه بد بختانه مود روز شده وبه مردم تقریبا عادت شده
وملا های که ا زپاکستان آمده بودند یکی تبلیغ می کرد ویکی آذان واقامه می گفت ودیگری نماز داد امید واری بود که در اینده جنازه خوان وجود دارد
از ملا کریم وملا خدائی امامان سابق که درصف اول نبودندیکی پرسید که شما چرا نماز نمی دهید در جواب گفت بیست سال به این مردم نماز دادم حالا نوبت جوانان است از قریحه اش معلوم می شد که دلسرد است ومردم به اوارج نمی گذارد وهمین قسم مردم هم به خدمت نمی ارزند
خطبه ملا امام همان خطبه تکراری که در تمام مساجد که امام اش تحصیل کرده پاکستان است آلحپمد لله علی الذلت... وسمیع السمات....بود که سی سال پیش را به یاد اوردم که بیش از بیست خطبه ناب را جمع آوری کرده بودم واخند ملا اسرائیل استادم در هر جمعه خطبه ها نومیخواند ومردم کیف می کردندومن با خطی که هما وفت داشتم به علاقمندی خطبه هارا جمع اوری می کردم
بعد از ختم نماز جمعه در صحن مسجد با مردم مصافحه کردم که فهمیدم مردم هنوزهم مرا فراموش نکرده اند وجوقه جوقه می امدند و"تهسیم" می امده ای می گفتنداکرا م هم صنفی دوره مکتبم به شوخی یاد اورشد که یادت است که ملا اسرایل هر سه مارا ملا خدائی ، اکرام ،امرالدین وقدیر را پشتکی لت می کرد همان لت ها به خاطرت است وهمان لت که بعداز داخل شده بره ویا بزغاله ام به قرغن طوره خان که فردایش پشتکی لت کردوشاید اولین ویا دومین لت پشتکی باشد پشتکی دیگر بخاطر که مارا به اوبازی دیده بودند وآدینه خان امروزی صدا می کرد که فلانی احتلام شده به همین ننگ فردایش پشتکی لت کردن یاد کردیم ومی خندیدیم
نان چاشت خلاف معمول بود آشک وسلاد در خاش که فهمیدم همی مردم هم به تمدن نزدیک شده اندکه به خانم گفتم باور نمی کرد ودفعتا گفت که اگر اونها اشک پخته باشند من اشک پزی را بس خواهم کرد
در هنگام چوب سوخت بالا کنی که از دستک های خانه سابقه از دست چپاولگران در امان مانده بوددانستم که همسایه هاوخویشاوندها هم "نه" مزه شان پریده
چنان بر خود گوارا ساز نوش ونیش دوران را