16/12/1389

امروز با بالهای شکسته وچرتی وبا افکار پراگنده وبیدون اینکه به کدام راه حل برسم باخود گپ زده به دفتر رسیدم ودر مسیر با دفاتر خقوق بشر ویونما هم در تماس شدم شاید به اساس تکلیف بیقراری باشد که هیچ قرارم نمی گیرد  تلفون را باز می کنم وجواب رد از ساحه خارج است را می شنوم وسخت عصبانی می شوم وخودرا با اینکه  تنها فامیل من نیست بسیاری ها بند مانده تسکین می دهم جند تماس از دوست مان معین واسلام جان گرفتم همه با چق چق ودلداری وخیر خیر همراه بود که من به این خیر خیر ها وقانون ها راه گم هستم وحتی کسی نیست که به دادم برسدطفلم اتیلا وخانم ام دیروز از ساعت 12 ظهر در کوتل های سالنگ با مرگ وزنده گی دست وپنجه نرم می کندوگاهی بندش راه راه بهانه بود وگاهی هم برف کوچ سالنگ ها که خاطره بد برف کوچ پارسال هم در ذهنم تداعی می کند ومن چیزی از دستم نمی آید کسی به داد کسی هم نمی رسد که چرا با وجودموجودیت همه امکانات وتکنولوژی تا بحال  حادثه طبعی را مهار کرده نمی توانیم  ودر تمام دنیا هم  با وجود امکانات زیاد  هیچ کاری از دست شان بر نمی آید واما در ااین ملک گدودوحتی به شهروند خود زمینه عدم سفر ویا برگشت ویا جواب قانع کننده که بتواند فرد احساس کند که اگر با فاجعه ای روبرو می شود تدابیری گرفته بتواند ارائیه نمی کنند من ابی کفایتی خانم که نان واب وسایل زمستانی کافی در اختیار نداشت وبرای آتیلا کمپل  کالای گرم هم نپوشانیده است خودرا ملامت می کنم .من تجربه سالنگ هارا دارم ومزاق هم را نمی شناسد سخت آزارم می دهد