نفس خیالباز
09/07/1389
در ماورای من قوه ای وچود دار د که من در درک ان عاجزم ومن را در منجلاب بدبختی نگاه می دارد ومن را نمی گزارد تا شخصی باشم پاسخگو(خودرا یک قسم گم می کنم) ودر عین حال فعال، نمی گذارد که آدم کلان باشم نویسنده شوم ، رهبر شوم وسیستم ایجاد کنم ودر کاریکه میخواهم آغاز کنم دلیل تراشی می کند، مساییل دل سرد کننده را پیش می کشد، موضوعاتی چون چه به در د می خورد شاید دیگری انجام داده باشد در حالیکه حتی از زمان کودکی در نبوغم به ابتکاراتم تن می دادم وخودرا به روزهای که دیگر کاری نمی توانم کنم موکول می ماندم.اگر مقاله می نویسم ویا کتابی می خوانم دلیلش وقت کم وجبر ی به خود تحمیل می نمایم که حتما باید اجرا نمایم وخودرا کم نمی ارم
زود زود تسلیم عواطف می شوم در اندک گپی بیاد وطن ویا کسانیکه سخنان عاطفی می زنند ویا خدمتی به این ملک که بمن ارزش قایل نیست می زنند اشک از چشمانم جاری می شود در حالیکه حتی همین عاطفه هم برای من رحم نمی کند که این وطن این سیستم به من چه کرده ومن پشت ان چرا ایقدر محتاج آنم
در یگان محفل میخواهم صحبتی نمایم یا مصاحبه ای انجام دهم آنقدر خطرناک برایم تمام می شود بدون انکه بدانم چه گفته ام وبه نظرم می اید واقعیت را گفته ام در حالیکه همان گفته بوده اما پذیرش ان از سوی تعدادی سؤ تعبیر می شود
در یگان محفل اگر خبر می کنند(درین وقت ها احساس می کنم کم خبرم می کنند-نظر به شکایات یابه گفته های اشخاص ویا ممکن مشکلی در جلسه شان از طرف من به ایشان وارد نشود ویا اینکه گپ زدن را یاد ندارم..) انا در تلاشی می افتم که سوالی داشته باشم ویا خودرا تبارز بدهم
یکی ا زمشخصاتم اینست که سخنی ا زکس می شنوم ویا در منشریه می خوانم فکر میکنم من همین نظر را سال های پیش داشتم اما به ابراز آن مشکل داشتم به که می گفتم وبه چه طریق وبه کدام قیمت وبه کدام جا می گفتهم وکه باز همان نیروی ماورا را مرا نه نمی گذاشته تا ابراز نمایم
چنان بر خود گوارا ساز نوش ونیش دوران را