نفس خیالباز
07/07/1389
بحث امروزی از سر صبح آغاز شد.محمدیتیم بای خسرم بطرف خاش روان شدوخانم اورا مشایعت نمود ومن طبق معمول در معاینه خانه شستشو می نمایم بطرف معاینه خانه روان شدم اولا مرتبان نجیب را فراموش کردم وبعد در نل ها آب نیود ودر ا ب که داشتم خودرا پاک کردم در سر چای گریه وقهر وناز بچه ها هم خوشایند است وهم آزار دهنده دیوار طرف نذری همسایه لچک ماماها فکرم را جلب نموده وتشوش زمستانم را چند چند ساخته از هوشیاری نذری وضابط بسم الله ودیگران گپ گپ شدوباز ا زبیفکری واحمقی ام تور خوردوبخود حمله کردم اما احساس کردم که این حمله طبعی نیست سخت افسرده شده بوده ام وخودرا کنترول کردم وبا داو ودشنام اکتفا کردم واکثرا بچه هایم به خاصیت من بلد اند وزود قهر بی مفهوم ام را که نه زور دارد ونه زر فرومی کشند باز به بسوی کار روان شدم در عرض راه پدرم یادم آمد وخدمات بصیر بوای رسول به پدرم نمی دانم که چگونه از پدرم مواظبت می کند وچه گونه از بصیر تشکری نمایم.خدااورا صبر وحوصله بدهد ادامه داده بتواند .در عرض راه به دیدن تععیر ها وخانه هایکه در بی قانونی ساخته شده ودر قلب شهر فیض اباد موقعیت دارد ولکس ترین شده وبه کرایه بلند داده میشود دوباره جندم تور خورد وضرب المثل یادم آمد صبر تلخ است وبر شیرین دارد اما اینها اهم در همان بی صبری ما هم غم خوده خورده اند وطالع شان برابری کرده و....برایشان داده
چنان بر خود گوارا ساز نوش ونیش دوران را