نفس خیالباز

08/05/1390

"شانس دارد"طالع دار است" " بخت اش ایلا است"کلماتی بود که همواره می شنیدم وبالایش اعتماد هم نداشتم واگر کسی هم یاد می کرد من می گفتم که اوتکلیف داردزیرا تعدادی از بیماریها با لوحه هذیانات وبرسام ها همراه است وگپ های کلان کلان می زند مثل تعداد از مریضان که خودرا رئیس مداند وزیر می تراشند.....واگر خودم یکبار به بد حالت پیدا می کردم گاهی پایم بند می افتد، تعداد مریض کم وزیاد می شود حادثه رخ می دهد، ...

اما وقتیکه حالاتی را می بینم وبه بد شانسی خود می بینم روز تا روز باورم به بد شانسی وخوش شانسی می رود که فکر می کنم که شانس داشتن واقعیت دارد

 

13/05/1390

....دیگر من خودرا نیم آدم میدانم این بینش وقتی در من پیداشد که احساس کردم که حافظه ام سستی می کند در اندک ترین حالت عاطفی گریه ام می گیردوگلونم پر می شود حتی در محافل گپ های عاطفی می شنوم دلم دود می کند واین کار آنقدر رنجم می دهد که ممکن دیگر در محافل گپ زده نتوانم دیگراندوخته های علمی ام پرپر می شود وبا آمدن بعضی وسایل ومتودهای تدریس وکمپیوتر وانترنیت گدود می شودجلدم وعضلاتم با وجودیکه تمرین هم  می کنم وبه طرف شعبه پای پیاده می روم وغذای خوب هم میخورم خوب نمی شود روز به روز کسل وگرفته ام در صحت عامه با وجودیکه رشک وحسادت مقامات بالایم هست باز هم فکر می کنم که از اهمیتم کاسته می شود  در تحصیلات عالی مراجعه محصلین به نزدم روز به روز کم می شود یگانه کسی بودم که سخت به وسایل مود روز علاقه مند بودم فکر می کنم که توجه ام کم می شود دیگر به کتاب ومطالعه به نسبت اینکه چشمانم ضعیفی می کند وپوشیدن عینک را گران وکار شاقه می دانم اما باز هم ترجیح می دهم که باید عینک استفاده کنم وعینک درست وستاندرد هم ندارم وهرگاهیکه به کابل می روم نمی توانم تصمیم بگیرم که آیا این کمبود دید چشمانم مشکل روانی وعصبی است ویا مشکلات سنی که هرکس بعد از سال پنجاه تجربه کند است ویا خیر

 به اندک ترین چیز قهر می شوم وناسزا می گویم ممکن روزی خطری را بالایم وارد کند واین ناسزا گوئی ها  وکفر گوئی غیر ارادی بالام ودر فکرم تداعی می کند که پسان پشیما هم می شوم زیرا جامعه سنتی پذیرش  این گونه گپ هارا نخواهد داشت

تصمیم ها سطحی میگیرم اگر بگیرم خودم را ازار نمی دهم میخواهم کسی دیگر این را پیش ببرد دل نادل تصمیم می گیرم وان در صورتیکه حادثه ویا فشاری بالایم بیاید وتا اخر نمی رسانم در نیمه راه ایلایش می کنم ویا بعد از مدتی باز داخل اقدام می شوم که گپ از گپ تیر شده

15/05/1390

هفته ی که گذشت برای من وخانواده روزهای بدی بود بخاطر امتحانات آیدین او با امتحانات ومشکلات زبانی وفرقه ای فضای پو هنتون وتعصبات اداری واسطه واسطه بازی دست وپنجه نرم می کرد هم خودرا جور می داد وهم مرا  واخر الامر هم جانس در دومضمون. شبوروز در فکر انم که چه کنم وکه را پیدا کنم که همکاری اش کند وخانم طعنه می دهد که چرا مرد شده ای کسی را نمی شناسی وبرو کابل به او کمک کن ومن ک را می شناسم  چهار سال می شود به دلایل نامعلوم وراه گمی که از تحصیلات عالی فاصله گرفتم وشناس وناشناس اگر خود آدم هم نه باشد کس در غم کس نیست به این وان زنگ میزنم زاری می کنم وخودرا کم می ارم وچاپلوسی می کنم که اورا ازاین مصیبت رها سازم .....اما باز هم راه گم در فکر وچرت هستم که از خدا چه میاید

 

18/05/1390

با رها دیده شده که در فامیل هایکه بسیار مذهبی وسخت گیر اند وقایع دلخراشی رخ می دهد که انسان تصورش نمی کند فرزند دلبندش چتی وپتی می شوداولادش به سوی دیگر کشانده می شودتربیه درست نمی  بیند نازدانگی  ودادن پول ودلسوزی وتوجه ومراقبت زیاد بلای جانش می شود

ادم احتیاط کاری ام با ترس از عواقب واقعه در سلسله موارد کوشش می کنم گپ بالایم نگردد اما حالاتی رخ می دهد که دران نا گزیر می شوم بپذیرم مثلا در موضوع آیدین تلاش داشتم که لکه در جانش نباشد همه چیز به خوبی پیش برود ودرس بخواند بخود شود اما دریغ ودرد از اوکده بیسواد ، پسیف خوش باور واحمق نیافتم شاید در سلسه موارد مقصر باشم کم جرأتی من سبب استفاده سؤ دیگران شده اما اواز گنده تغه خواص ارثی به میراث برده همیشه وهمیشه برایم مصیبت ساز شده تا کی در رنج اوبسوزم اگر او این را درک بکند( که متاسفانه درک نمی کند) که به به کس ونا کس محتاحم می سازد ......

 

20/05/1390

نمیدانم چرا جلوه های خیالم در مسیر راه هنگامیکه با پای پیاده به شعبه بی معنی در نزد ریاست اما پر کار وبا مفهوم در نزد من گل می کند ویگان گپ های که درد دلم است در پیش خود زمزمه می کنم وحالا میخواهم اگز حافظه ام قد داد آنرا در ورق کاغذ پیاده می کنم

اگر هیئت بیاید ویا وزیر از من مشورت بخواهد ویا والی از من بپرسد کی خوب است وچرا خراب است ویا اگر اجازه صحبت در میز خطابه داده شود من سخنان خودرا با این تخریبات اصلاحی شاید بگویم که این رؤسا که در مدت ده سال ریاست با استفاده از شیوه چاپلوسی ، تجاهل عارفانه، گردن پتی ویا قول معروف شان "بندوواز ریاست نیستم"، از بیکفایتی وزیران سر پرست که فقط به سرنوشت خودشان می اندیشندکه مبادا از پارلمان طرد شوند،نبود یک اداره اصلاحی در کشور ودیگر مسایل قدرت چلانی می کنند ووزارت هم فقط گپ رئیس خودرا می شنود وتائید می کند واداره اش را در آ ینه رئیس می بیند که به زور وکیل وربانی ورشوت این پست را بدست اورده است واینکه از ما نظر می خواهند  واگر کسی به گپ ها من گوش کند واعتماد نماید وخودرا روسیا وانمود نه کند تراوش ذهنم است  یک گپ بی معنی فقط به خاطر ایجاد تنش بین ما ورئیس موجوده خواهد بود اگر اینها کارمندان خوب اند وقت شان به سر رسیده در پارلمان تغیرات می اید در ریاست جمهوری تغیرات می اید اما اینها ستون قیامت اند واگر اینها شایسته وبایسته این پست اند تبدیل شوند تا ما بتوانیم چهره های نو را تجربه کنیم

انترنیت برق ، کمپیوتر وشعبه همه در اختیار خواهر زاده وخسر زاده وبد ماشان وچاقوکشان ما حول قرار دارد من این دیپلوم ها ماستری وتحسین نامه وتقدیر نامه های بیست سال ویا بیشتر از انرا چه کنم یا تجربه حاصل نه کردم ویا اینکه زمانه یاری نه کرد ویا اینکه مرا خدا فقط به ذلت افریده راه گم وسر گردان ولانه وان فقط بروخانه بیا به شعبه فقط رنج اولاد وروزگار وپدر وزمین ها موروثی بی حاصل بکش ومثل حسن غم کش دراه وسرک وخواب چرت بزن وفکر کن وشاید بد تر از ان شوم که نامش تکلیف روانی باشد

راه گم نه از واسطه کارمی گیرم ونه علاقه به واسطه کنی دارم ونه کسی را می شناسم که اعتماد کنم که اوبه من کمک خواهد شد

معاش وسویه کار وچوکی ام پایان تر از یک دوازده پاس است فرق بین خود وپیاده نمی بینم اگربیسوادمی بودم شاید بدتر از این بودم زیرا دریک خانواده نام گم به دنیا آمده وجبر زمان هم غریب وپامال مردم بوده اند واگربه این سویه رسیدم هیچ نمی دانم من کیستم وچرا جای پای نمی یابم که حد اقل از اندوخته هایم استفاده کنم وهمه دار وندارم روز تا روز به طاق نسیان می رود وچرا این همه یاوه سرائی وبد بختی وبی قسمتی نصیب من شده

در مسر راه خواهر زاده رئیس ویا خویشاوندانش با امبولانس خالی بالا وپاین می روند ودر موتر داتسن از پیش روی معاینه خانه خود رئیس ده ها مراتبه خبر گیری حویلی اش می رود و......همه روزه به خاطر کورس خوانی به انستیتوت آژیر می روند میله می روند وحتی آب صحی شان توسط وسایط نقلیه صحت عامه صورت می گیرد رئییس رئیس است حق دارد اما این بیعدالتی تنها با قدیر صورت می گیرد

نسخه داکتر عبدالرحیم بدستم می خورد اسلمپور ترینر متخصص داخله اما به کدام اسناد ایا سند تقلبی اش را جستر وزارت بدنام تحصیلات عالی است یا خیر من باور دارم که او حتی فالوکته طب را ناتمام خوانده وبزور بصیر خان جای پای پیداکرده امروز در ورق نسخه اش ترینر متخصص زیر لحاف متخصص از خود قواعد دارد مونوگراق نویسی کاردارد وآموزش زیردست یک متخصص را دیده باش

به تعمیر ریاست می آیم پیاده وسواره صدا می زنند که ای داکتر قدیر چرا اسناد نمی آری ومکتوب هایت جعلی است یک ماه در ورکشاپ گم بودی وپردیم هارا طاقه طاقه میزنی  از خاطر تو رئیس استحقاق معاش ما را امضا نمی کند  رمضان مبارک است توخومعاینه خانه داری وپول پیداگری داری عیدیک وجبار .... از کجاکند محبوب پیاده مؤدبانه ازمن میخواهد داکتر صاحب نزد رئیس برومشکل حل بساز. من خوب میدانم که این کار به خاطر صدمه زدن به حیثیت بنده درمیان پرسونل پنداشته می شود  مصیبت بالای مصیبت فقط خدا مرا به بدنامی وذلت وگپ هر ایلائی بشنوم آفریده

خاوری گپ های اسلامی میزند ومثلیکه بیکار مانده خودرا ملا ملا میتراشد وآیت های قران را هم غلط می خواند وخودرا

 باز ی میدهد این طور فکر می کند که مسلمانی قثط در ماه روزه است حتی به مسلمان بودن من شک می ارد

…..آخر هم جزای امروز من قطع لین انترنیت که من نمی توانم این چرندیات به ویبلاگ خود اضافه کنم

نفس خیالباز

 

25/04/1390

دیروز بعد از سالها قشلاق آبائی  شهران خاش رفتم سرک های که من پای پیاده رفت وامد می کردم ومن یکبار هم جر شده بودم وچندین بار مرا به پشت تیر کرداند  وچند بار مارها سر راهم قرار گرفتند واوازها زیر برف کوچ ومردن انسان وخر را شنیده ودیده بودم که واهمه برایم بود که تیر شوم ویا با خر رفت وامد می کردم  با فراخی غیر قابل تصوردر حال کار بود وشرکت های قرار دادی قیر را ریخته بودند که به نظر من نسبت نبود کنترول ودهن پر آوی مقامات ولسوالی کمتر از سی فیصد قیر استفاده شده ونظر به دلایل بسیار به کندی کار می کنند به هر حال کار شود وبه زودی همین کوچک ترین خدمت به بهره برداری آورده شود یک گام مثبت خواهد بود زیرا بستر سرک جور می شود وپل وپلچک احداث می شود وموتر های نومی روند واین زور آزمائی وکمک اریکه قدرت نشینان ما در کابل خواهد بود که خدمتی هم به خاش کرده اندوباعث نام نیکی شان خواهد بود در مسیر راه احساس کردم که مردم هنوز هم چهره من را به خاطر دارند زیرا سالها با فاکولته داری وکم نمائی به شفاخانه  جوانان این مردم هم مرا نمی شناسند ودر مدت بیست سال هم فراموش می کنند ویگان سلام هم می کنند اما سلام که خود مردم حتی مفهوم اش را نمی دانند فقط یک رسم شده که سلام داده شود اما به چه معنی یگان کس سلام تقلیدی دارد  وبه چای دعوت می کنند که "جهت جرمی" می گویندیعنی به رسم خارجی دست بالا می شودوپنجه ها شورانده می شود ودیگری بغل کشی ظاهرشاهی می کند وآن دیگری به شکل پاکستانی از دور با نماس  دستان یک پره بدون تماس تنه سلام می دهد که معلوم نیست چه معنی می دهد فقط دیده که آدمان که از بیرون آمده اند وسله وفش وتاقین سفید دارند ویک پره راه می روند وگپ هی کلان می زنند چنین می کنند به هر حال هنوز هم مردم مرا می شناسند وجوانان وآنانیکه اول بار مرا دیده اند تیک تیک سیل می کنند وچیزی نمی گویند ویگان تای شان با خود زمزمه می کنند که از کجا پیداشد ومن بیست وسی ساله ام اورا ندیده ام ونام اش را شنیدم که خوب شد که دیدم یارمحد اش کیست وطلا بای اش ویگان تا بنام داماد محمد یتیم بای م یشناسند

در دشت درخان وکله کیسر به یاد بره چرانی ها افتیدم وبه خاطر یک لقمه نان بره چرانی می کردم وگله اسپ هارا می آوردموبه طرف کوکلم دیدم وهمه خشک بود وتهدید خشک سالی می رفت

در حویلی پدرم سبزی کاری کدو، بادرنک ، کجالو ، رشقه وگندنه دیده می شد که نسبت کم آبی ( با وجودیکه پیپ اب هم داشت ونل در داخل حویلی هم بود وجیلان وهمسایه ها نمی گذاشتند که نسبت کم ابی به این ترکاری ودر خت هاآب برسد )وجارمغز کلان هم از حویلی ما دوری می گزید وبه یادم امد که وقتیکه طالع ادم بد باشد در خت هم می گریزدوهمین جا بخود هم لعنت گفتم که توسط خسرم دل اسائی شدم وکلبید ها پیش روی حویلی هم در حال قاق شدن بود که امکان تیزاب پاشی توسط نصیر همسایه می رفت دیگر ازدر خت توغک خبری نبود فقط نعش قطع شده خشکش را وانهم به بسیار کمی وخوردی بیرحمانه برایم داده اندو گل بته های رعنا وزیبا و کرد سیر که تمام خاش که فشار بلند داشتند وچشم امید شان همین سیر پدرم بود کس به سراغش نمی آمد دیده نمی شد وکله وپاچه قصاب ها خاش هم نا خرید مانده بودند ودیگر زمین حقیه وکجدره نا پاشیده مانده بود که نمی دانم علفش را که دروخواهد کردوچه وضعیتی خواهد داشت وهمه خویش وقوم وحق گیر چشم براه زمین ها نزدیک قشلاق وآبی بودند

در قشلاق به نماز جمعه رفتم درمسیر راه با آدمان سابق برخوردم همه مهر ولطف خودرا سر سری ابراز می کردند با استفاده از فرصت خواستم سولر بگیرم که دیدم "نه"هنوز هم مردم پله بین اند وحتی در طوی همسایه پلواست وخودشان غوری غوری میبردند یک صدای کردکی هم نمی کنند به یکدیگر می اندازند که خزانه دار باشد ویکتا مانده یا نمانده...در نماز جمعه به یاد وخاطرات گذشته افتیدم که مقبره مولوی عبدالستار در صحن ان مدفون است وبا سمنت ولوحه مر مرین با شعر زیبای وافی صاحب فرزند مرحومی حک شده بود که توسط بچه ها مراقبت میشدوصحن مسجد وشاید بدترین وخاطره بر انگیز ترین در زنده گی ام باشد که بزرگترین .......تجاوز .. هارا تجربه کرده باشم وحتی درداخل مسجد که نمی دانم چگونه خودرا قناعت دهم واز شر این خاطره تلخ رهائی یابم وشاید بر روی طرف مقابل هم سیل کرده نتوانم وبه همین منظور درکوچه ها ویا در کابل کوشش می کنم که ... اورا نبینم ویا اگر دیدمش از جرأات نا سالم استفاده کنم که در هر حالش در ذهنم تداعی می کند

اما این مدرسه  ومسجد که امروزه لوحه مسجد نبوی شهران را داشت ودر زمان من از حیثیت وجایگاه خاص بر خوردار بودکه تما م مردم خاش جهت ادای نماز جمعه واعیاد به اینجا می آمدند مستاوه می خوردند وعید مبارکی می کردندودر دامان خود مولوی نذیر محمد ، مولوی میرزا محمد ، مولوی نیاز محمد مولوی عبدالستار وملا ها چهار دور وپیش را تربیه کرده بود به من یک خاطره جاویدانی ،محل خواندن کتابهای کلان ملائی، محل اندوختن دانش  های ملائی ومکتبی ام،محل بقای حیاتم که نان نداشتیم وهمه گرسنه وفاقه می کشیدیم،ومحل که با مردم توانائی گپ زدن را پیدا کردم،محلیکه از مسلک چوپانی ودهقانی وزردک وانی پدرواجدادم فاصله گرفتم، محلیکه با للفبا طبابت اشنا شدم، محلیکه اولین مقاله را نوشتم وجایزه سر لین را گرفتم،وفرهنک چای راست کنی واب دست گیری وبخاری روشن کنی واشتوپ در دهی وچارمغز کاغذی بینی وخوردنی ورهائ از کالا پارگی ونا اتوشده کالا نوپوشی،واشنائی با مزایای زنده گی برایم بود

ملا جمعه خان بچه عمه ام چوپان بچه صغیر که در بیست سالگی از پشت رمه وکوسپند بریده بود به صف ملاها پیوسته بودتبلیغ می کرد وبا جرأت گپ میزد واز اصطلاحات عربی استفاده می کرد ومردم راا زکبایر آگاه می ساخت کبایرکه بد بختانه مود روز شده وبه مردم تقریبا عادت شده  

وملا های که ا زپاکستان آمده بودند یکی تبلیغ می کرد ویکی آذان واقامه می گفت ودیگری نماز داد امید واری بود که در اینده جنازه خوان وجود دارد

از ملا کریم وملا خدائی امامان سابق که درصف اول نبودندیکی پرسید که شما  چرا نماز نمی دهید در جواب گفت بیست سال به این مردم  نماز دادم حالا نوبت جوانان است از قریحه اش معلوم می شد که دلسرد است ومردم به اوارج نمی گذارد وهمین قسم مردم هم به خدمت نمی ارزند

خطبه ملا امام همان خطبه تکراری که در تمام مساجد که امام اش تحصیل کرده پاکستان است آلحپمد لله  علی الذلت... وسمیع السمات....بود که سی سال پیش را به یاد اوردم که بیش از بیست خطبه ناب را جمع آوری کرده بودم واخند ملا اسرائیل استادم در هر جمعه خطبه ها نومیخواند ومردم کیف می کردندومن با خطی که هما وفت داشتم به علاقمندی خطبه هارا جمع اوری می کردم

بعد از ختم نماز جمعه در صحن مسجد با مردم مصافحه کردم که فهمیدم مردم هنوزهم مرا فراموش نکرده اند وجوقه جوقه می امدند و"تهسیم" می امده ای می گفتنداکرا م هم صنفی دوره مکتبم به شوخی  یاد اورشد که یادت است که ملا اسرایل هر سه مارا ملا خدائی ، اکرام ،امرالدین وقدیر را پشتکی لت می کرد همان لت ها به خاطرت است وهمان لت که بعداز داخل شده بره ویا بزغاله ام به قرغن طوره خان که فردایش پشتکی لت کردوشاید اولین ویا دومین لت پشتکی باشد پشتکی دیگر بخاطر که مارا به اوبازی دیده بودند وآدینه خان امروزی صدا می کرد که فلانی احتلام شده به همین ننگ فردایش پشتکی لت کردن یاد کردیم ومی خندیدیم

نان چاشت خلاف معمول بود آشک وسلاد در خاش که فهمیدم همی مردم هم به تمدن نزدیک شده اندکه به خانم گفتم باور نمی کرد ودفعتا گفت که اگر اونها اشک پخته باشند من اشک پزی را بس خواهم کرد

در هنگام چوب سوخت بالا کنی که از دستک های خانه سابقه از دست چپاولگران در امان مانده بوددانستم که همسایه هاوخویشاوندها هم "نه"  مزه شان پریده