نفس خیال
اولادهارا پریشان ساخته ام خود هم هم در سردر گمی به سر میبرم هوای هند به سر زده نمی توانم که آیا ویزه هند را بدست آورده میتوانم یا اینکه به رنجو درد خود ادامه میدهم دردم را با هیچ کس شریک ساخته نمی توانم همه مردم ظاهر بین ومطلب آشنا وحتی کنایه خواهند گفت که خودش داکتر وبیمار
اما این درد درد کم جثه بودن استخوان هایم است وافتیدن ها در کوه وضربه ها در هنگام افتادن ها ولت وکوب ها
خدایا به دادم برس اولادها در میدان میمانند ومن بار دوش خانواده چیزیکه سخت نفرت داشتم
خدایا درم را دوا کن ومرا محتاج نامردان نه ساز
اگر عامل درد هایم خیانت هایم میدانی من به ان اعتراف میکنم اما چه کنم من میدانم که بد است اما روز بخ روز روزگارم خراب میشد
خدایا ازین مصیبت وبلاها مرا نگاهدار
ایکاش من داکتر نمی بودم ودردم را نمی دانستم
به هر حال صبرواستقامت میکنم
چنان بر خود گوارا ساز نوش ونیش دوران را