دیدگاه روانشناسانه ناصر خسرو
حکیم در فرهنگ مان یعنی صاحب حکمت. این اصطلاح را به فیلسوف، دانشمند و طب اطلاق میکنند.
همچنین در مورد کسی به کار میبرند که [در اثبات ادعای خود] دارای استدلال محکمی است به نام برهان، و آن کسی است که میداند که چه چیز را میتوان شناخت و چه باید کرد.
حکیم کسی است که جامع علم و اخلاق عالی باشد.
بنا ناصرخسرو بلخی (۴۸۱–۳۹۴ هجری) یکی از نابغههای فکری و شاعر مشهور ادب فارسی، فیلسوف، که بر اغلب علوم عقلی و نقلی زمان خود از قبیل: فلسفهٔ یونانی و حساب و طب ، نجوم و فلسفه و کلام ،اخترشناسى، کیهانشناسى، کانىشناسى، هندسه اقلیدوسى، موسیقى، علوم دینى، نقاشى، سخنورى و ادبیات... است.
چنانکه میفرماید:
به هر نوعی که بشنیدم ز دانش
نشستم بر در او من مجاور
نماند از هیچگون دانش که من زان
نکردم استفادت بیش و کمتر
ناصر خسرو از شاعران و نویسندگان درجه اول ادبیات فارسی است . آثار او از گنجینههای ادب و فرهنگ ما محسوب میگردند. او در خداشناسی و دینداری سخت استوار بوده است و مناعت طبع، بلندی همت، عزت نفس، صراحت گفتار، و خلوص او از سراسر گفتارش آشکار است.
حکیم ابومعین ناصر بن خسرو حارث قبادیانی تا حدود ۴۰سالگی در بلخ و در دستگاه دولتی غزنویان و سپس سلجوقیان به سر برد ولی اندک اندک آن محیط را برای اندیشه خود تنگ یافت و در پی درک حقایق به این سوی و آن سوی رفت تا این که در چهل سالگی گویا به بهانه خوابی که دیده بود،که شاعرِ دربارِ خراسان رخت سفر بربندد و راهی سفری هفت ساله شود، سفری كه در آغاز سیری است در آفاق، اما در پیِ خود، سیر در انفس را نیز برای مسافرش به همراه میآورد؛ «سفر از خود و بازگشت به خویشتن». این ماجرا را ناصر خسرو در سرآغاز كتاب «سفرنامه» ی خویش شرح داده است.
بیداری از خواب چهل ساله و سفری كه شش سال و هفت ماه و 22 روز طول كشیداز دربار گریخت و عازم کعبه شد و پس از یک سفر هفت ساله که چهار بار سفر حج و سه سال اقامت در مصر مرکز خلافت فاطمی را در خود داشت به مذهب اسماعیلیه گروید.
در مصر سه سال به سر برد و به مذهب اسماعیلی گروید و به خدمت خلیفه فاطمی المستنصربالله ابوتمیم معد بن علی (۴۲۷ -۴۸۷) رسید.
ناصر خسرو از درجات هفتگانه اسماعیلیان، درجات مستجیب، مأذون وداعی را پیمود و به درجه حجتی رسید و از سوی امام فاطمی اداره قسمت خراسان (یا "جزیره خراسان" در تقسیمات اسماعیلیان) بدو واگذار شد.
به عنوان حجت جزیره خراسان راهی سرزمین خود شد.
بقیه عمر ناصر خسرو در یک مبارزه بیامان با ستم و جهل گذشت .. متعصبان آن روزگار حضور ناصرخسرو در بلخ را برنتافتند و او را با تهمت های بددین، قرمطی، ملحد و رافضی از آن سرزمین به نیشابور و مازندران و سپس یمکان بدخشان آواره کردند.وتا آخر عمر درآنجا زیست ودردره یمگان به خاک دنیای فانی را ترگفت.
ویژه گی های روانشناسی ناصر خسرو:
جالب اینجاست که اودر قبادیان زاده میشود که اکنون در تاجکستان موقعیت دارد ودر مرو، اکنون در ترکمنستان واقع است خواب تاریخی خودرا می بیند.ودر بلخ افغانستان امروزین ،مصروبغداد سفر میکند به بلوغ فکری میرسد وبه یک داعی تبدیل میشود ودر بدخشان از 20تا 25 سال عمرش را میگذراند ،آثارش را میافریند، پیروان خودرا میابد.وآنجا جایگاه ابدی به خود میسازد، بدخشان که کانون اسماعلیان و پارسیزبانان است .
او با دیدن خواب رویائی وتریخی اش که در سفر نامه ازان یاد کرده توانست به حیث یکی اط چهره های تابناک دنیای اسلام گردد وپیروان خودرا دریابد.
خوابش را در کتاب زاد المسافرین چنین نقل میکند:شبی در خواب دیدم که یکی مرا گفتی: «چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند، اگر به هوش باشی بهتر است.» من جواب گفتم که: «حکیمان جز این چیزی نتوانستند ساخت که اندوه دنیا را کم کند.» جواب دادی: «در بیخودی و بیهوشی راحتی نباشد. حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را به بیهوشی رهنمون باشد؛ بلکه چیزی باید طلبید که خرد و هوش را بیفزاید.» گفتم که: «من این از کجا آرم؟» گفت: «جوینده یابنده باشد.» پس به سوی قبله اشارت کرد و دیگر سخن نگفت. چون از خواب بیدار شدم، آن حال تمام بر یادم بود بر من کار کرد و با خود گفتم که از خواب دوشین بیدار شدم باید که از خواب چهل ساله نیز بیدار گردم.
ناصر خسرو در دربار سلطان محمود و سلطان مسعود غزنوی مورد احترام بود و به کار دبیری اشتغال داشت و بعد از شکست غزنویان در برابر سلجوقیان به دربار برادر طغرل سلجوقی رفت و به کار دبیری ادامه داد اما تصمیم گرفت جهان را بگردد و سفر کند و چندان سفر کرد و دید و تجربه کرد که همچنان به عنوان برجستهترین شخصیت جهانی در سیر و سفر و جهانگردی شناخته میشود.
حکیم نا صرخسرو به سبب سفرهای طولانی و تغییر مذهب و ا صرار در ترویج آن ، شخصیتی منحصر به فرد دا شته ا ست. ویژگی های وی را بر حسب 11 عنوان از جمله: غم و شادی، نفی مال و سیم اندوزی، ناکامی اجتماعی، تنهایی، نوستالژی، روشنفکری و پژوهشگری، راستی، خوشخویی، تلاش و کوشش، رشک و حسد و خودستایی خودستایی در سخنوری، فضل و همت والا بوده است،که اکثر ویژگی های ناصرخسرو با ویژگی هایی که مازلو برای افراد خودشکوفا برشمرده است، تطابق دارد. همچنین بعضی از ویژگی های وی ریشهای متفاوت و کنشی متفاوت داشت که از این میان میتوان به مقوله نوستالژی اشاره کرد.
ناصرِ خسرو قبادیانی در میانه عمر راه سفری هفت ساله در پیش گیرد كه نتیجه آن جدا از تغییر مسیر زندگانی وی، پدید آمدن «سفرنامه» ای است كه آیینه زندگی مردمان سرزمینهای گوناگون اسلامی در حدود هزار سال پیش است.
افزون بر ویژگیهای ادبیِ اثر فنا ناپذیرش «سفرنامه»، این كتاب از جنبههای جغرافیایی، تاریخی، فرهنگی و دانش عمومی نیز دارای ارزشهای بسیاری است. ناصر خسرو در سفرنامه خویش به هر روستا و شهری كه وارد شده، چونان پژوهشگری دقیق به بررسی ویژگیهای ظاهری منطقه، آداب و رسوم، حرفهها و كسب و كار مردمِ ناحیه، وضع اداره شهر و دربار، معماری بناها، مسجدها، كاخها؛ و نیز باورهای عامه، خرفات و عجایبِ شایع میان مردمان، پرداخته و در جایگاه توصیفگری امین، دیدههای و شنیدههایش درباره سرزمینهای گوناگون را برای خوانندگانِ كتاب خویش تصویر كرده است.
در کل نگاه ناصر خسرو به دنیا با خوشبینی و بدبینی همراه است؛ لیکن نگاه بدبینانه او نافذ تر و دامنه دار تر است؛
بزرگترین آموزۀ ناصر خسرو برای ما عزت نفس اوست. به تعبیر انجیل او روح خود را نفروخت. تمامی اشعار ناصرخسرو، به پند و اندرز و روشنگری یا اثبات باورهای شاعر در شگفتیهای آفرینش و علوم مختلف چون فلسفه و نجوم و طب میپردازد. خود دراینباره میگوید:
اگر شاعری را تو پیشه گرفتی
یکی نیز بگرفت خنیاگری را
تو برپائی آنجا که مطرب نشیند
سزد گر ببری زبان جری را
صفت چند گوئی به شمشاد و لاله
رخ چون مه و زلفک عنبری را؟
به علم و به گوهر کنی مدحت آن را
که مایه است مر جهل و بد گوهری را
به نظم اندر آری دروغی طمع را
دروغ است سرمایه مر کافری را
پسنده است با زهد عمار و بوذر
کند مدح محمود مر عنصری را؟
من آنم که بر پای خوکان نریزم
مر این قیمتی دُرّ لفظ دری را
شعر و سخن خود را وسیلۀ چاپلوسی و تملق نمیکرد تا صله بگیرد و روزگار بگذراند.
در آن ایام، توجه و اشتیاق ناصرخسرو به کشف حقیقت هستی و بحث و گفتمان او با رهبران ادیان مختلف، به حیرت و سرگردانی منجر شده و میگساری، رفیق روزهای جوانیاش میشود. علاوه بر آن، کامجوییها و زیادهخواهیها، ناصرخسرو را به مجیزگویی درباریان و هزل و تمسخر سایر افراد سوق داده و رفتارهای نکوهیده بسیاری از او سر میزند؛ تا جاییکه بعدها خود را اینگونه ملامت میکند:
اندر محال و هزل زبانت دراز بود
و اندر زکات دستت و انگشتکان قصیر
بر هزل کرده وقف زبان فصیح خویش
بر شعر صرف کرده دل و خاطر منیر
آن کردی از فساد که گر یادت آیدت
رویت سیاه شود و تیره شود ضمیر
چشمت همیشه مانده به دست توانگران
تا اینت پانذ آرد و آن خز و آن حریر
ناصر فاش گو و آشکار- بیان است. با قلمی برهنه بر بدی ها می تازد و در برابر آن همه زشتی و ناسزا که بر ایران پنجه انداخته است، پرچم آزادگی و خرد بر می افرازد.
ویژگی دیگر هنر ناصرخسرو آن است که او بدون آن که مقلد کسی باشد بسیاری از اندیشه های تازه را در شعر فارسی پیش آورده که پیش از او سابقه نداشته است.
سخن ناصر خسرو از مرز عادت و متداول دور شده و چندان با ذوق و مشرب اهل زمان تطابق ندارد و علت واضح آن این است که شعر برای ناصرخسرو وسیلهای برای بیان اعتقادات دینی و فلسفی است و جنبه پند و اندرز دارد.
بسیاری از اصطلاحات حکمی و دینی را در اشعار خود آورده و از موضوعات و مفاهیم علمی برای تفهیم مقاصد خود بهره برده است. او با مهارتی خاص مشکلترین مسائل فلسفی را به زبان شعری و در نهایت راحتی و آسانی بیان کرده و از بحث فلسفی خود به آرامی نتیجه گرفته است. اشعار او با استواری بیان به دور از کنایه و ایهام، آمیخته شده با مسائل مختلف عقلی و نقلی است که همین امر کمی هضم اشعار او را مشکل کرده است.
شاعری مجاهد و نقادی بیباک و دانشمندی فرزانه بود. "ناصر خسرو قبادیانی بلخی"، سخن سالاری که یکی از ارکان شعر پارسی است و بر شاعران بعد از خویش، تاثیر گذاشته و نیز آثاری گرانسنگ برگنجینهی ادب پارسی افزوده است. همچنین وی اندیشمندی است که همچون "سنائی غزنوی" در اثر تحول و دگرگونی روحی و روانی که برجانش متولی شد، حادثهای شگفت را در تاریخ ادبی فارسی زبان آفرید. وي از شاعران برگزیده و مشهور در سبک خراسانی است .
ناصر خسرو نشانی است از یک درخت هزار ساله در شعر فارسی دری است. شعر مشهور او: عقاب.
روزی ز سر سنگ، عقابی به هوا خاست
از بهر طمع بال و پر خویش بیاراست
بر راستی بال نظر کرد و همی گفت:
امروز همه مُلک جهان زیر پر ماست
گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد
جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست
ناگه ز کمینگاه یکی سخت کمانی
تیری ز قضای بد انداخت بر او راست
بر بال عقاب آمد آن تیر جگردوز
وز ابر مر او را به سوی خاک فروکاست
بر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی
وآنگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست
گفتا:عجب است این که ز چوبی و ز آهن
این تیزی و تندی و پریدن ز کجا خاست!؟
چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید
گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست
ناصرخسرو وقتی از وصفِ آسمان و بهار و خزان و... سخن میگوید حتی در این توصیفها نیز ابداع میکند، برای رسیدن به هدف دیگری است که غالبا پند و اندرز و ستایشِ علم و خرد است.
گل بیاراید و بــــادام به بـــــاراید..
اینچنین بیهده ها نیز مگو با من
مرا از سخـــن بیهده عــــار آید
شست بار آمد نوروز مرا مهمان
جز همان نیست اگر ششصـد بار آید
ویا:
رنج و عنای جهان، اگرچه دراز است
با بد و نیک، بیگمان به سرآید
چون مسافر، ز بهر ماست و شب و روز
هر چه یکی رفت بر اثر دگر آید
ما سفرِ برگذشتنی گذرانیم
تا سفرِ ناگذشتنی به درآید
در تاریخ ادبیات فارسی ، هیچ شاعری بهاندازه ناصرخسرو دین و دانش را به هم نیامیخته است
از طرفی وی را نخستین اندیشمندی میدانند که باورهای دینی، اجتماعی و سیاسی خود را در قالب و زبان شعر بیان میکرد و بیش از شاعر، اندیشمندی حکیم معرفی میشود. برخی نیز بر این اعتقادند که در تاریخ ادبیات ایران، هیچ شاعری بهاندازه ناصرخسرو دین و دانش را به هم نیامیخته و او اندیشهای جز علم و دین نداشت. در قصیدهای از تفاوت اشعار خود میگوید و غزل گویان زمان را اینگونه ملامت میکند:
ای غزل گوی و لهو جوی، ز من دور که من
نه ز اهل غزل و رود و فسوس و لهوم
چو تو از دنیا گوئی و من از دین خدای
تو نهای آن من و نیز نه من آن توم
تا همی رود و سرود است رفیق و کفوت
بی گمان شو که نباشی تو رفیق و کفوم
طبع من با تو نیارامد و با سیرت تو
اگر از جهل و جفای تو برآید سروم
به جوانی چو نشد باز مرا چشم خرد
شاید ار هرگز بر روز جوانی ننوم
گر دلم نیز سوی حرص و هوا میل کند
در خور لعنت و نفرین و سزای تفوم
جز پرستندهٔ یزدان و ثناگوی رسول
تا بوم هرگز یک روز نخواهم که بوم
قصاید ناصرخسرو بلند، استوار و منسجم است. سراینده این اشعار شاعری است متعهد، خردگرا، آزاداندیش و با این همه برخوردار از خیال و الهام شاعرانه.
در آنچه از او باقیمانده اثری از مدح دیده نمیشود. اگر مدح گفته، کسانی را ستایش کرده که به عقیده او یزدان آنان را برای رهبری خلق برگزیده است
مهمترین عیب شعر او تکرار و درازگویی است، تکرار را از روی عمد میکند، زیرا میخواهد از این طریق مفاهیم را مانند میخ بر سر خواننده بکوبد، اما تطویل برای آن است که شیوه استدلالی و توضیحی در شعر به کار میرود.
دراواخر عمر این تبعیدی یمگان بدون زن وفرزند با وجود اینکه به اطراف واکناف یمگان این ناحیه کوهستانی سفر میکند ومردم را به دعوت فرا میخواند. با این همه او افسرده وخودرا زندانی احساس میکرد:
پانزده سال برآمد که به یمگانم
چون و از بهر چه؟ زیرا که به زندانم
به دو بندم من ازیرا که مر این جان را
عقل بسته است و به تن بستهٔ دیوانم
چه عجب گر ندهد دیو مرا گردن؟
سروریش چه کنم؟ من نه سلیمانم
مر مرا آنها دادند که سلمان را
نیستم همچو سلیمان که چو سلمانم
همچو خورشید منور سخنم پیدا است
گر به فرسوده تن از چشم تو پنهانم
کان علم و خردو حکمت یمگان است
تا من مرد خردمند به یمگانم
مر مرا گوئی: چون هیچ برون نائی؟
چه نکوهیم گر از دیو گریزانم؟
تازه رویم به مثل لالهٔ نعمان بود
کاه پوسیده شد آن لالهٔ نعمانم
منابع
1» -تصویري از ناصر خسرو» نوشته علی دشتی 2»
-گزیده اشعار ناصرخسرو» نوشته جعفر شعار 3»
-پیوند فکر و شعر در نزد ناصر خسرو» نوشته ندوشن اسلامی 5»
-ناصرخسرو، لعل بدخشان، تصویري از شاعر، جهانگرد و فیلسوف ایرانی» نوشته آلیس هانسبرگر و....
چند گویی که چو ایام بهــار اید
-سید جعفر سجادی، فرهنگ معارف اسلامی، انتشارات دانشگاه تهران - تهران، چاپ: سوم، ۱۳۷۳ ص ۷۵۵
چنان بر خود گوارا ساز نوش ونیش دوران را